وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

 

«آقایون، آقایون، ساکت. آرامش خودتون رو حفظ کنید. آقـــایون...»

هرچه سعی می‌کرد بلندتر حرف بزند، صدایش در آن همهمه، همچون قایقی که در گرداب فرومی‌رود محو می‌شد. زیر لب غرشی کرد و از درماندگی، دسته‌های مبل را فشرد. آنگاه از جایش برخاست. این بار برای ‌آنکه بیشتر جلب‌توجه کند، دست‌هایش را در هوا تکان داد و تکرار کرد:

«آقایون ساکت. آخه چرا این‌قدر بحث می‌کنید؟ نمی‌­شه که هر دفعه دور هم جمع می‌شیم، این‌طور بحث ‌و جدل راه...»

ظاهراً باز هم

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۰۳ ، ۱۲:۰۸
آیدا الهی

«داستانی فراموش ناشدنی»

 

 

این کتاب نخستین تجربه من به‌عنوان یک مترجم است. شباهت زیاد سرگذشت نویسنده کتاب با زندگی من، انگیزه‌ای بود که باعث شد این کتاب را به‌عنوان نخستین کار حرفه‌ای خود در زمینه ترجمه برگزینم. کتاب قابلیت الهام‌بخشی بسیار بالایی دارد، نه‌تنها برای افراد دارای معلولیت، بلکه برای همه. کتاب نشان می‌دهد که چگونه می‌توان در ظلمات نیستی و پوچی، وقتی همه چیزِ خود را ازدست‌رفته می‌یابید، کورسویی از نور امید را بیابید، و دوباره جوانه‌ زده و شکوفان شوید.

 

داستان کلی کتاب:

جانی، دختری جوان، سرزنده، و ورزشکار در ایالت مریلند آمریکاست. او که در خانواده‌ای صمیمی، و اهل طبیعت و ورزش بزرگ شده است، از اواخر دوران نوجوانی در پی شناخت هویت خود و مسیر درست زندگی برمی‌آید. در این راستا، از خداوند می‌خواهد که زندگی‌اش را دگرگون سازد.

زندگی جانی، در سی‌ام جولای ۱۹۶۷، با شیرجه‌زدن در بخش کم‌عمق اقیانوس دگرگون می‌شود. او در زندگی جدید خود که برای همیشه از گردن به پایین فلج شده است، با صندلی چرخ‌دار مسیر پر فراز و نشیبی را طی می‌کند. او در این مسیر، گاه در دست انداز افسردگی می‌افتد، گاه به سوی خشم می‌راند، و گاه خود را بر لبه پرتگاه خودکشی می‌یابد. اما همان خداوندی که زندگی او را این چنین از هم پاشیده، سرانجام او را به وادی امن و آرامش، و فتح قلل موفقیت می‌رساند.

 

 

تهیه کتاب:

۱. تماس با انتشارات ترانه مشهد: 05132283110

۲. فروشگاه‌های آنلاین

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۰۳ ، ۱۳:۲۰
آیدا الهی

 

 

شاید وقتی دیگر

در جایی دیگر

زیر آسمانی آبی‌تر

تو را دوباره یافتم

ای خوشبختی

ای اسب چموش

بی‌صدا آمدی و

پر هیاهو رفتی

رفتی و زندگی‌ام، پر شد از تنهایی

حسرت و دلهره و رسوایی

در کجا باید گفت؟

پیش کی باید برد؟

شِکوۀ این‌همه سختی

باز هم می‌سوزد

تن و جانم همه در آتش پنهان

آتشی داغ‌تر از کورة خورشید

باز هم می‌کوشم

باز هم می‌نوشم

شربت تلخ صبوری

باز هم می‌کوشم

باز هم می‌پوشم

جامة ضَخم نبرد

باز هم می‌کوشم

باز هم می‌جنگم

تا که شاید برسد روز رهایی

و من آن روز شوم

صاف‌تر از آب زلال

سخت‌تر از سنگ صبور

سبزتر از رنگ بهار

رهاتر از باد صبا

رها، رها، رها...

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۰۳ ، ۱۲:۲۷
آیدا الهی

اگر حق با هندوها باشد، اینکه هر انسان در چرخه‌ای از زندگی‌های قبلی و بعدی دنیا را تجربه و بازتجربه می‌کند، به نظرم من و او در زندگی قبلی یک کاره هم بوده‌ایم؛ خواهر و برادر، زن و شوهر، عاشق و معشوق، رئیس و مرئوس، یا حتی قاتل و مقتول! درهرصورت یک ربطی به هم داشته‌ایم یا یک مأموریت ناتمام که این‌گونه دوباره با هم جفت شده‌ایم. در هر چیزی، نه او لازم است حرفی اضافی بزند و نه من نیازی می‌بینم که توضیحی اضافی بدهم، همدیگر را می‌فهمیم و بی‌آنکه از هم سؤالی بکنیم یا

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۰۳ ، ۱۲:۰۸
آیدا الهی

من دنیا را دیده‌ام، ولی او از مرزهای سرزمین مادری‌اش فراتر نرفته، بااین‌حال از من دنیادیده‌تر است. بیش از من دنیا و آدم‌هایش را می‌شناسد. من جغرافیا را درنوردیده‌ام، او تاریخ را. من انسان‌ها را در جوامعشان دیده‌ام، او انسان‌ها را از رهیافت فلسفه شناخته است. ولی نقطه اشتراکمان این است که هر دو به دنیا و آدم‌هایش علاقه‌مندیم.

بی‌هیچ قرار قبلی، هر روز عصر یکدیگر را در پارک ملاقات می‌کنیم، و بی‌آنکه در انتهای هر دیدار، برای روز بعد وعده کنیم، حوالی ساعت مشخصی همدیگر را از دور می‌بینیم که هر کدام از یک سو به نیمکتی که خودبه­خود وعده‌گاهمان شده نزدیک می‌شویم. او از محل کارش در دانشگاه می‌آید، و من در پایان روز

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۳ ، ۱۲:۲۴
آیدا الهی

انارها رسیده‌اند. هیچ اناری مزه انارهای تک‌درخت حیاطمان را نمی‌دهد؛ ریزند ولی آبدار و شیرین. از بزرگ‌ترینشان که اندازه یک پرتقال متوسط است تا ریزترین‌ها که قد یک گردو هستند، همگی از پر آبی و شیرینی سینه‌شان چاک خورده است. با اینکه درخت مدت‌ها به امان خدا رها شده بود، شاید حداقل دو پاییز، اما همچنان بر سر وظیفه باروری خود استوار مانده است. امسال 203 انار به من هدیه داد. عصرها یک کاسه پر می‌کنم و جلوی بخاری چهارزانو می‌زنم. انارها را یکی‌یکی از شکافشان باز می‌کنم و با دندان‌هایم دانه‌ها را می کَنَم. دانه‌ها را که می‌جوم، دهانم از شیرینیِ ترد و خنکی سِر می‌شود. آبِ انارها می‌پاشد روی بدنه بخاری و جِزجِز صدا می‌دهد. اول بوی کاراملی شدنشان در هوا می‌پیچد، و بعد رنگ قهوه‌ای سوخته‌ای می‌گیرند و سفت‌وسخت به فلز بخاری می‌چسبند. اهمیتی نمی‌دهم. بعداً بخاری را تمیز می‌کنم.

دست‌ها و دور دهانم نیز به رنگ قرمز مایل به زرشکی در می‌آیند و

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۰۳ ، ۱۱:۵۳
آیدا الهی

برایم سری کتاب‌های نجوم آیزاک آسیموف را آورده بود. می‌گفت خودش آنها را در بچگی خوانده. اما من علاقه‌ای به خواندنشان نداشتم. حتی تصاویر داخل کتاب‌ها هم جذبم نمی‌کرد. دوست نداشتم هیچ تصویری، حتی تصاویر خیره‌کننده واقعی از همان ستارگانی که در آسمان به‌صورت نقاط نورانی متحدالشکل و یکنواختی می‌دیدم، جای تصویری را که از آسمان در ذهنم داشتم بگیرد؛ مخمل ابریشمی سیاه‌رنگ نقره‌دوزی‌شده.

اول برایش خنده‌دار بود که من اسرار آسمان را در کتاب شازده کوچولو می‌جویم، و انگار که به کودک کندذهن بی نوایی ترحم کند، دستی کشید به موهایم و گفت:

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۰۳ ، ۱۲:۰۲
آیدا الهی

 

هیچ‌وقت بلد نبودم اسرار آسمان را با دانسته‌های علمی و ستاره‌شناسی تفسیر کنم. من چه می‌دانستم دب اکبر و دب اصغر چه الگویی در آسمان دارند، یا عطارد کدام نقطه نورانی در آسمان است و زحل کدام. نام و محل هیچ ستاره‌ای را جز ناهید بلد نبودم؛ فقط می‌دانستم که از همه درشت‌تر است و نزدیک‌تر به ماه، که زودتر از هر جرمی در آسمان به پیشواز ماه می‌آید و آن را تا نیستی کامل بدرقه می‌کند. همه نقاط نورانی آسمان برای من ستاره بودند و تاریکی میانشان، عمق سیاهی نادانسته‌ها. و شهر ما آسمان پر ستاره‌ای نداشت، شاید برای همین بود که نادانی‌ام بر دانسته‌هایم می‌چربید.

ولی او ستاره‌ها را می‌شناخت، سیارات را، می‌توانست ساعت‌ها در مورد آسمان، حتی چیزهایی که به چشم دیده نمی‌شدند صحبت کند. بااین‌حال، یقین دارم که او از من هم نادان‌تر بود. کسی که ادعا می‌کند ستاره دنباله‌دار دیده است،

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۰۳ ، ۱۳:۴۷
آیدا الهی

سلام به همراهان گرامی،

شاید عده‌ای مرا از دوران اوج رونق وبلاگ‌نویسی در دهه 80 تا میانه دهه 90 بشناسند، زمانی که در وبلاگ «آیدا؛ تجربیات یک بیمار ضایعه نخاعی» تجربیاتم را در مورد زندگی باوجود معلولیت شدید و فلج چهار اندام به اشتراک می‌گذاشتم. من وقتی در سال 1388 نوشتن در آن وبلاگ را آغاز کردم، هنوز فقط پنج سال از ابتلایم به آسیب نخاعی می‌گذشت، و به‌تازگی پس از پشت سر گذاشتن چندین سال خوددرگیری‌های روحی و معنوی خودم را پیدا کرده بودم و سعی داشتم زندگی جدیدی را برای خودم تعریف کنم. من همراه با آن وبلاگ رشد کردم، تا مقطع کارشناسی‌ارشد رشته مترجمی زبان انگلیسی به تحصیلاتم ادامه دادم، کتاب‌های متعددی را ترجمه و چاپ کردم، و با انسان‌های کم‌نظیری آشنا شدم.

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۰۳ ، ۱۲:۴۰
آیدا الهی