داستان «آن شب سرد زمستان»: قسمت اول
غرش فریادی بر هوای منجمد ترک انداخت. درِ ماشین را با اکراه باز کرد. صدای ناله خشک و کشدار آن در فضا پیچید. با تردید روی سطح برف یخزده قدم گذاشت. ناخودآگاه دستانش را دور خودش جمع کرد. به اطراف نگاهی چرخاند. حس کرد قرنیههایش دارند منجمد میشوند. پلکهایش را به هم فشرد و گردنش را تا میتوانست خم کرد و چانه و بینیاش را در میان بازوانش، از سوز سرما پناه داد. قادر نبود سرما را تحمل کند. گامی به عقب برداشت و برگشت داخل ماشین. روی صندلی خودش را محکم بغل کرد و سرش را روی فرمان گذاشت. به فکر فرورفت. نمیدانست قادر است دوباره قدم بیرون بگذارد. زیر لب غرید و با بیمیلی یکدستش را از آغوشش بیرون کشید. اهرم کاپوت را بالا زد. چنددقیقهای معطل ماند، ناگزیر پیاده شد. قدمهایش به سستی روی برفها لغزیدند و طنین گنگ گامهایش سکوت یخزده آن برهوت سنگلاخی را لرزاند.
خودش را به کاپوت رساند. آن را بالا زد. از ناله خشدار آن جگرش ریش شد. اما همین که دستانش را به میان قطعات اتومبیل برد، از حرارت اندکی که از آخرین تکاپوی موتور باقیمانده بود، احساس دلنشینی در وجودش جاری شد. یکلحظه به سرش زد که به داخل کاپوت بخزد، میان قطعات آن جایی برای خودش باز کند و در را به روی سرما ببندد. ولی در عوض، با تلاشی بیهوده با قطعات وررفت. امیدوار بود انگشتان ناشیاش قلب فرسوده آن ماشین قدیمی را دوباره به کار بیندازند. اما به نظر میرسید این بار برای همیشه خاموش شده است. با درماندگی کاپوت را بست و به درون لاشه ماشین برگشت. سرما وجودش را تسخیر کرده بود. پاهایش را در شکمش جمع کرد و سروصورتش را در گریبانش فروبرد. وجودش یکسره میلرزید.
«تُف به این شانس...»
نمیدانست چهکار کند. دوراه بیشتر نداشت، دوراه که هیچکدام به نظر چارهساز نمیآمدند؛ یا همان جا به امید رهگذری میماند، و یا در جاده راه میافتاد. از یک سو، ممکن بود تا صبح کسی از آن جاده عبور نکند و احتمالاً به طلوع نکشیده، از سرما یخ میزد. وانگهی اگر راه میافتاد، بیگمان پیش از آنکه خودش را به شهر برساند یا به روستا بازگردد، سرما او را از پا میانداخت.
مشتش را بیهدف در هوا ول کرد: «لعنتی!» بغضش گرفت. معدهاش پیچوتاب میخورد، حس کرد میخواهد صفرا بالا بیاورد. دندانهایش را به هم فشرد. چند نفس عمیق کشید. سعی کرد امعاء و احشایش را آرام کند. طعمی اسیدی دهانش را ترش کرده بود. بزاقش را قورت داد و چشمان نمناکش را به اطراف چرخاند. بهآرامی پشتش را از صندلی جدا کرد و کمی به پهلو خم شد. دستش را دراز کرد و ساکش را از روی صندلی کناری برداشت. با ناامیدی محتویاتش را زیرورو کرد. همانطور که انتظار داشت، به جز چند دست لباس و یک حوله و کمی خرتوپرت، چیز دیگری در آن نبود. ساک را پرت کرد سر جایش. لباسها از دل آن بیرون ریختند و ساک غلت خورد پایین. آنگاه، چرخید و پشت سرش را نگاه کرد. بعد، کاملاً چرخید و پشت به فرمان دوزانو روی صندلی نشست و به سمت صندلی عقب خم شد. دستش را میان وسایلی که روی صندلی پخش شده بودند، برد. قواره پارچه را برداشت و لابهلایش را گشت. گلیم لولهشده را به کناری پرت کرد و دبه روغن را کف ماشین انداخت تا روی صندلی کمی خلوت شود. آنگاه، شروع کرد به زیرورو کردن باقی وسایل. اما چیزی که قابلخوردن باشد پیدا نکرد. با خشم و ناامیدی به صندلی مشت کوبید و کیسه بزرگ عدس را واژگون کرد. کیسه پاره شد. دانههای عدس همه جای صندلی و زیر آن پخش شدند. از عصبانیت غرشی کرد. برگشت و دوباره به پشتی صندلی اش تکیه داد. یک زانویش را توی شکمش جمع کرد و سرش را روی آن گذاشت. زیر لب نالید:
«آت و آشغالاشون هم به درد خودشون می خوره.»
نگاهی به ساعتش انداخت. اگر ماشین خراب نشده بود، باید حدود یک ساعت دیگر به شهر میرسید. سرش را بالا آورد. دانههای درشت برف دوباره داشت آرامآرام میبارید. به خودش لرزید؛ از سرما و از هراس. تا صبح درون لاشه ماشین زیر برف مدفون میشد. معدهاش دوباره پیچ خورد. با ناامیدی دستش را به سمت داشبورد دراز کرد، آنجا را هنوز نگشته بود. کمی خم شد تا داخل آن را جستوجو کند. به جز چند کاغذپاره، تکههای سیم، چند پیچگوشتی، یک کاتر، و یک انبردست چیز دیگری نبود. بیآنکه داشبورد را ببندد، به صندلیاش تکیه داد. درمانده بود. باید میپذیرفت که حقیقتاً آنجا گیر افتاده است و معلوم نیست چه بر سرش خواهد آمد.
دوباره سرش را به عقب برگرداند. به عدسهای پخش شده روی صندلی نگاهی انداخت. با خودش فکر کرد که خوردن عدس خام چطور میتواند باشد. کمی خم شد. با تردید مشتی عدس برداشت. اما دوباره آنها را روی زمین رها کرد. ناگهان چیزی یادش آمد. با هیجان چرخید و تا کمر خم شد روی صندلی عقب. با اضطراب وسایل را زیرورو کرد. مطمئن بود یک جایی قاتى وسایل افتاده است. با بیقراری فریاد کشید و به صندلی مشت کوبید. پیدایش نمیکرد. ناامیدانه سرش را پایین انداخت و نگاهش را به وسایل دوخت. سعی کرد به یاد بیاورد آن را کجا انداخته است. دوباره خم شد روی صندلی. دستش را میان درز صندلی فروبرد و در امتداد آن به حرکت در آورد. آنجا هم نبود. دیگر فکرش کار نمیکرد. نگاهش را در طول کف ماشین حرکت داد. دستش را دراز کرد و دبه روغن را برداشت. به ناگاه فریاد هیجانانگیزی کشید. با شتاب دستش را دراز کرد و آن را از روی زمین قاپید. بیدرنگ کاغذ روزنامه را از دور آن باز کرد و لقمه نان و پنیر را به دهان برد. گاز بزرگی زد و تکهای از آن را با فشار جنونآمیز دندانهایش کند. آروارههایش تندوتند به حرکت در آمدند. لقمه را نیمه جویده قورت داد. از رضایت خرناسهای کشید؛ طعم نان بیات و پنیر مانده تمام وجودش را از لذت قلقلک میداد. بلافاصله، لقمه دیگری بلعید. همانطور که گازهای بزرگی به نان و پنیر میزد، دستانش از ضعف میلرزیدند. از درماندگی اشک در چشمانش حلقه زد. بینیاش را بالا کشید و یاد دستان لرزان رعنا افتاد؛ دخترک وقتی به او نزدیک میشد، قدمها و نگاه شرمسارش از دلهره میلرزیدند.
یاد لحظهای افتاد که لقمه نان و پنیر را به گوشهای پرتاب کرده بود. زانوان رعنا سست شدند و دوزانو بر زمین افتاد. اشکهایش جاری شد و هقهقکنان به التماس گفت: «آقا معلم... به خدا قسم ما نمیخواستیم مسخرهتون کنیم...»
و او فریاد کشید: «گمشو از کلاس بیرون!»
دخترک روی زانوهایش روی زمین خزید و لقمه روزنامهپیچشده را برداشت. بلند شد و با تردید و دلهره به میز او نزدیک شد. لقمه نان و پنیر را دودستی جلو برد و لابهکنان نالید: «تو رو خدا قبول کنین...»
نگاه خشمگینش، کینهتوزانه، به چشمان او خیره ماند. لقمه را از دست او کشید و روی میز، میان باقی هدایا پرتاب کرد.
لقمه آخر با بغضی در گلویش گره خورد. صورتش را جمع کرد و با فشاری دردناک آن را فروداد. صورتش داغ شد. سرفهای کرد و بینیاش را بالا کشید. با پشتدست چشمهای نمناکش را پاک کرد. آه طولانی و لرزانی بهصورت بخاری پیوسته از اعماق درونش بیرون زد. روی شیشههای ماشین را برف پوشانده بود. احساس خفقان کرد. دستش را دراز کرد و شیشه را قدری پایین کشید تا برف از روی آن بریزد. از درز پنجره نگاهی به بیرون انداخت. تقریباً غروب بود. آسمان یکدست سرخ بود و تا افق جز زمینهای پوشیده از برفی خاکستری چیزی دیده نمیشد. سوز شدیدی صورتش را میگزید. پنجره را بالا کشید. چرخید و از صندلی عقب قواره پارچه را برداشت و دور خودش پیچید. دوباره یاد رعنا افتاد. از دوردستها صدایی میآمد. نمیدانست هوهوی باد است یا زوزه گرگها. اهالی روستا میگفتند اگر گرگها گروهی حمله کنند، حتی قادرند شیشههای ماشین را خرد کنند. نمیدانست راست میگویند یا مثل اغلب اوقات غلو کردهاند. قبلاً پیش خودش به این حرفها خندیده بود، اما حالا مطمئن نبود که دروغ باشد.
مدتی فکر کرد. به خودش دلداری داد که چنین چیزی غیرممکن است. چطور یک گرگ قادر بود شیشه اتومبیل را خرد کند. اما یک گله گرگ چطور؟ فکر کرد شاید برفْ ماشینش را زیر بار خود استتار کند؛ تا ساعتی دیگر، ماشین همچون تپهای پوشیده از برف به نظر میرسید. تهدید اصلی سرما بود، اما نمیتوانست حمله احتمالی گرگها را نادیده بگیرد. به فکرش رسید که نزدیک ماشین آتشی درست کند تا هم خودش گرمتر شود و هم گرگها را دور نگه دارد. اما آن بیرون چیزی برای سوزاندن نبود. طبیعت آنجا یکسره از سنگ بود. دستش را داخل داشبورد برد و چندتکه کاغذی را که آنجا بود بیرون کشید. به هیچ دردی نمیخوردند. رهایشان کرد کف ماشین. سپس، خم شد و ساکش را از کف ماشین برداشت. داخل آن را گشت. ظاهراً ناچار بود لباسهایش را بسوزاند. با خودش فکر کرد که ایکاش برگههای امتحانی بچهها همراهش بود. آنوقت آنها را میسوزاند. احتمالاً بچهها حسابی خوشحال میشدند. یاد زمانی افتاد که خودش دانشآموز بود، میدانست که ممکن بود بچهها چقدر خوشحال شوند. بعد به نظرش آمد که اگر از آن مهلکه جان سالم به در بَرَد، ممکن است چند روز مریض شود. در این صورت، تا مدتی مدرسه تعطیل میشد. آنوقت چقدر ممکن بود بچهها خوشحال شوند. خودش اگر دانشآموز بود از خوشی پر در میآورد. اما اگر همان جا میمرد، آنوقت چه؟ باز هم بچهها خوشحال میشدند؟
ادامه دارد...