وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

داستان تمثیلی: «رسم پرواز»

يكشنبه, ۵ اسفند ۱۴۰۳، ۱۲:۲۳ ب.ظ

سالیانیست که در مکتب زندگی تحصیل کمال می‌کنم. کودکی‌ام چون به پایان رسید، روزگار مرا به دست زندگی سپرد تا بیاموزدم راه و رسم پرواز را

زندگی، این سخت‌گیر آموزگار، از روز نخست ترکه تَنَبُه به دست گرفت و روح و جسمم را کوفت. در ازای هر زشت‌کاری یک چوب می‌خوردم و در ازای درستکاری‌ها مرا به چوب فلک می‌بست.

زندگی، بال بلندپروازی‌هایم را شکست، روح سبک‌بال کودکانه‌ام را در قفس خاطرات محبوس ساخت و رؤیاهای تیزپَرم را به تیر تَعِب به هلاکت رساند، تا که از یاد برم هر پروازی را که غریزه به من آموخت.

و آنگاه ‌که از پرواز در آسمان سعادت تنها خاطره سقوط و تمنای اوج در وجودم باقی ماند، مرا در ماز مصائب رها ساخت؛ در دالان‌های پیچاپیچ وحشت...

 

کلاس اول: غربت

در دالان‌های پیچاپیچ وحشت، مبهوت و هراسناک، به این‌سو و آن‌سو می‌دویدم. تنم به دیواره‌های سخت و سنگی که به بلندای آسمان امتداد داشتند سوده می‌شد. در هر کنجی انسانی درمانده با چهره‌ای کبود از استیصال، کتاب عمرش را ورق می‌زد؛ یکی با طمأنینه، یکی تند و بی‌پروا، یکی ترسان، یکی با کنجکاوی... یک نفر موی خود می‌کند، در مُرَکب خون ‌دلش فرومی‌برد و بر کتابش طرح و نقش می‌زد. دیگری موی کنج­نشینان خفته را می‌چید، بر قلب ساده­لوحان زخم می‌زد و کتاب خود را زینت می‌داد.

یکی تورق کتابش را به دست باد سپرده بود و در دالان‌ها سرک می‌کشید و سر در کتاب دیگران می‌کرد، و چنانچه زودتر از صاحب کتاب به آخر هر برگ می‌رسید، زیرکانه او را ترغیب می‌کرد به تماشای گل‌وبته‌های کتابِ کنج­نشینی دیگر و تا روی برمی‌گرداند، ورقی بر کتابش می‌زد.

من در آن میان غریب، نه کتابی و نه کنجی از برای خود، آماج نگاه‌های تمسخرآمیزی که لرزه بر اندامم می‌انداخت، به دیواره‌ها چنگ می‌انداختم و درزها را می‌کاویدم بلکه روزنه‌ای بیابم به دنیای آرام کودکی که به جرم بلوغ از آن تبعید شده بودم. دنیایی که در پشت این حصارها همچون همیشه، بی‌دغدغه و شاد در جریان بود و در دامان خود، کودکان بی‌خبر، این طعمه‌های نورسِ زندگی را می‌پروراند.

بی‌قراری‌ها و تلاش‌هایم برای رهایی، دستمایه پوزخندهای ترحم‌آمیز کنج‌نشینان بود؛ آن‌ها که غربت را پذیرفته و اکنون جزئی از آن بودند. اما من از تقدیر سر باز می‌زدم، رام دیوارها نمی‌شدم و تن به اسارت نمی‌دادم. من فریب زندگی را نمی‌خوردم و می‌دانستم که راز رهایی‌ام را در کتاب عمر نخواهم یافت و آن‌طور که به ساکنان آن رخوتکده القاء کرده بودند، با کنج­نشینی به دروازه خروج نخواهم رسید.

من در میان آن غربت‌زدگان، غریب بودم

 

کلاس دوم: اسارت

هرگاه غربت را نپذیری و به آن تن درندهی، به اسارت مبدل خواهد شد...

این نخستین حقیقتی بود که دریافتم و فهمیدم که حاصل قناعت و رضایتی که از سر ناگزیری باشد، سکون است و روزمرگی.

من به چشم دیدم که غربت خوکردنیست و از جان فهمیدم که اسارت هیچ‌گاه عادت نخواهد شد، و چه سعادتمندند نادانان! اسارت بابی‌قراری عجین است. رؤیای رهایی همچون بختگی بر سینه طاقتت می‌نشیند و روحت را به ماورای حصارهای سنگی زندان پرواز می‌دهد. جسمت به دنبال روح کشیده می‌شود، دیواره‌های سخت و نفوذناپذیر را مانع می‌یابد، ولی قرار نمی‌گیرد، خود را بدان­ها می‌کوبد و از زخم‌هایی که برمی‌دارد پروایی ندارد.

روح، سرگردان در عالم خیال است و جسم بی­تابِ پیوستن به روح. و این کابوس را پایانی نیست مادامی‌که روح و جسم از هم جدا مانده و در این میان امید، در هیئت میانجی، پیوسته وعده وصال در سرزمین موعود آزادی را در گوششان به نجوا تکرار می‌کند.

روزها و شب‌ها وجب‌به‌وجب، دیوارها را کاویدم بلکه راه پنهان گریزی بیابم، و یک­دم برای در هم شکستن حصارها از تقلا بازننشستم. سرانجام درمانده و خسته، زخمی و نیمه‌جان، چشم دوختم به آسمان بکر و دست نایافتنی‌ای که در انتهای دیوارهای مرتفع، همچون سقفی نامرئی امتداد داشت. به ناگاه واقعیت غریبی را دریافتم و زیرکی زندگی، تحسین هولناکی در وجودم برانگیخت که از آن به خود لرزیدم.

زندگی زندانی ساخته بود، مسقف به آزادی

 

کلاس سوم: عقلانیت

آسمانِ آزاد با چهره بشّاش و نیلگونش گویی مرا که در قعر ناتوانی اسیر بودم به سخره می‌گرفت و با نمایش وسعت بی‌کرانگی خود، بر اندوه من می‌افزود.

پرندگان از بوم آسمان جدا می‌شدند، بر لبه دیوارها ازدحام می‌کردند و با کنجکاوی به قعر دالان‌ها نظر می‌انداختند. گاه پایین می‌آمدند و روی شانه آدم‌های بی‌خیال می‌نشستند، در کتاب آن‌ها دقیق می‌شدند و از معنای خطوط مبهم و درهم آن سر درنمی‌آوردند، حوصله‌شان به سر ‌آمده، در دالان‌ها به جست‌وجوی آذوقه گشت می‌زدند، دانه‌ای برمی‌چیدند و باز به‌سوی آسمان اوج می‌گرفتند.

من پرندگان بی‌دغدغه را که هراسی از گرفتار شدن در آن وحشتکده نداشتند و از روی تفنن در آنجا به گردش می‌پرداختند با حسرت می‌نگریستم و غبطه می‌خوردم به بال­هایی که هر زمان اراده می‌کردند خروج آن‌ها را از این ورطه مخوف به‌آسانی میسر می‌ساخت.

دست‌های پرتوان و انگشتان ماهر و قوی بشری‌ام که در تعامل با عقل می‌توانستند هر ناممکنی را ممکن سازند، درجایی که دو بال ظریف و مشتی پر سبک، پرندگان مطیع و در سیطره غریزه را قادر می‌ساخت به غلبه بر آنچه من در آن وامانده بودم، چه بی‌مصرف می‌نمودند.

اما اگرچه در برابر آن پرندگانِ نحیف احساس ضعف می‌کردم، باور داشتم که عقل موهبتی است در انحصار بشر که می‌تواند او را بر هر موجودی برتر و بر هر صعبی چیره سازد تنها می‌بایست زنجیر انفعال را از دروازه ذهنم می‌گشودم تا ایده‌ها به آن راه یافته، با خلاقیت درآمیزند و بارور شوند، آنگاه می‌دیدی که همان پنجه‌های مسخ‌شده‌ای که به اغوای هراس، از فرمان اندیشه و تدبیر خارج‌شده بودند و بی‌قراری همچون نیروی محرکه‌ای آن‌ها را به تلاشی مذبوحانه وا‌می‌داشت، می‌توانستد نجات‌بخش من باشند، اگر به هدایت ذهن درآمده و از آن پیروی می‌کردند.

ذهنی که پرندگان را نه سفیران حقیقتِ شومِ دربندی، بلکه پیک‌های امداد غیبی می‌دانست

 

کلاس چهارم: ممارست

پرندگان بال‌های ظریف و بالطافت خود را در برابر دیدگانم با نرمی و ملاحت به رقص درمی‌آوردند و من این نمادهای زنده رهایی را نمی‌دیدم و پیام خیرخواهانه‌ای را که در پس عشوه‌گری‌شان پنهان بود درنمی‌یافتم؛ اینکه برای خلاصی، باید با آن‌ها هم‌پرواز شوم

دو بال، یک جفت پر پرواز، تمام آن چیزی بود که نیاز داشتم. چیزی که آفریدگار در آفرینش انسان از او دریغ داشته بود، ولی عقل می‌توانست برتری خود را آشکار سازد و با خلق آن، اثبات کند که آدمی قادر است بر مقدّرات غالب آید و تقدیر را مقهور خود کند.

به اندیشه ساختن دو بال، چشم انداختم به هر سو و هر آنچه را که قابلیتی از پرواز در خود داشت در گوشه‌ای انبار کردم؛ پرهای ریخته پرندگان، قاصدک‌های بادآورده، صفحات کتاب‌های درگذشتگان که در دالان‌های فراموش‌شده تاریخ همچون میراث‌های پوچی به‌جای مانده بودند، و نی‌های روییده در کناره‌ها را نیز بَدَلِ استخوان‌های ظریف و شکننده بال پرندگان قراردادم.

روزها و شب‌ها را لختی نیاسودم. عقل فرمان می‌داد، پنجه‌هایم فرمان‌برداری می‌کردند و باقی وجودم در نبردی بی‌امان با یأس و رخوت می‌جنگید. زمانِ عمر با شتاب می‌گذشت و زمانِ صبر کُند. بی‌هیچ وقفه‌ای طرح می‌زدم، می‌ساختم و در هم می‌شکستم، تا سرانجام آفرینش بی‌بدیل خود را به پایان رسانیده و با ناباوری و غرور بر بی‌همتایی عقل درود فرستادم.

 پرندگان با حیرت به مخلوق من می‌نگریستند، دورتادورش چرخ می‌زدند و گویی به ستایش آفرینش بشری، آن را طواف می‌کردند.

اکنون اسباب رهایی‌ام فراهم بود. دیگر تنها می‌بایست خودم را به بالای دیواره‌ها می‌رساندم.

از انبوه تارِ موهایی که در این راه ریخته بودم، طنابی بافتم به درازای تمام شب‌های انتظار و روزهای ملال، و از چنگال پرنده‌ای بی‌جان، چنگکی ساختم و با نیرویی که شور و شعف در نهاد تحلیل رفته‌ام دمیده بود، به پرتابی طناب را به لبه دیوار آویختم. بال‌ها را به بازوان بسته، طناب را در چنگ گرفتم و همچون شفیره‌ای که در مسیر پروانه شدن می‌خزد، خود را به بالای دیوار رساندم.

به فراز سکوی پرش در آغوش آزادی

 

کلاس پنجم: حقیقت

در برابر نگاه‌های بی‌حالت کنج­نشینان که با بی­تفاوتی، صعود مرا دنبال می‌کردند به بالای دیوارها رسیدم. پیش از آنکه قدم بر لبه دیوار بگذارم با لبخندی پیروزمندانه به آسمان نگریستم. پرندگان با شتاب، پراکنده گشته و راه را بر من گشودند. به شوق رؤیت دوباره دنیای کودکی و پرواز به‌سوی آزادی، بی‌درنگ خود را بالا کشیده و بر لبه دیوار ایستادم و نظر انداختم به چشم‌انداز پیش روی.

چشمانم از آنچه می‌دیدند متوحش شده و بال‌های گشوده‌ام فروافتادند. زانوانم سست گشته و قامتم بر خاک بیابان بی‌انتهایی که در برابرم گسترده بود افتاد. صحرایی تفتان، سراسر پوشیده از خارهایی گزنده و جانورانی مخوف و کریه‌منظر که با نیش‌های برآمده و زهرآگینشان، تهدیدآمیز از هر طرف به سویم می‌خزیدند و کیسه‌های زهر آماس‌کرده‌شان نشان از آن می‌داد که سالیانیست در آن برهوت انتظار طعمه‌ای را می‌کشند.

با وحشت به‌سوی زندانی که از آن گریخته بودم و اکنون برایم حکم مأوایی را داشت، روی برگرداندم تا بدان پناه برم. اما در برابرم جز بیابان چیزی نبود و از آن اثری نمی‌یافتم. گویی هرگز آن دیوارها وجود نداشتند، حتی هیچ‌کدام از آن پرندگان الهام‌بخش.

مبهوت و ناتوان از هر جنبش، درجا ایستادم و با درماندگی وقایع را در ذهنم مرور کردم. من به آرزوی بازگشت به دنیای شاد و پویای کودکی، خود را از قعر ساکن و بی‌دغدغه روزمرگی‌ها بیرون کشیده و از اسارت و پوچی خلاصی یافته بودم، ولی حالا می‌دیدم که در ورای حصارهایی که در آن محبوس بودم، دنیایی وجود نداشت.

حالا دیگر نه دنیای کودکی را پیش روی خود داشتم و نه راه بازگشتی به عالم روزمرگی می‌یافتم.

من در طلب آزادی طغیان کرده و از قواعد زندگی سر باز زده بودم، اما اکنون می‌دیدم که از سیطره زندگی خارج نشده و تنها از وجهی به وجه دیگری از آن وارد شده بودم.

این حقیقت را دریافتم که نه زندان و دیوارها وجود داشتند و نه دنیای کودکی عالم مجزایی بود، بلکه همه این‌ها در وجود خود من قرار داشت. دریافتم این انسان است که کودکی را به دست خود و با تیشه فراموشی ویران می‌سازد و دیواره‌های سرداب روزمرگی را با دستان خود تا عرش بالا می‌برد.

و آنجا که زندان و زندانی و زندانبان یکی است، اسارت را رهایی نخواهد بود

 

کلاس آخر: الوهیت

در آن سلوک پنج‌گانه دریافتم که اسارت انسان جز به دست او حاصل نمی‌شود. اوست که روحش را به زنجیر غفلت می‌کشد، قفل بی‌تفاوتی بر آن می‌زند و کلید رهایی‌اش را در قعر تاریک نسیان پرتاب می‌کند. اوست که دیواره‌های زندان جهالتی را که به دور خودساخته هردم به تعصب می‌آلاید، بر ضخامت آن می‌افزاید و فضای آسایش را بر خود تنگ‌تر می‌سازد. خود اوست که بی‌امان سنگ‌های نخوت را روی سنگ‌های خودخواهی می‌گذارد، هر درز و روزنه‌ای را با ملاط نفرت می‌پوشاند، راه را بر هر نوری بسته و خود را در تیرگی مطلق اسیر می‌سازد. و آنجاست که تنها خودش می‌ماند و بن‌بستی که از هر سو احاطه‌اش کرده است. حتی برای تقلا جایی نیست و سکونِ مطلق تنها انتخاب اوست.

ولی نهاد من رکود را برنمی‌تافت و به اختیارِ خود، زندگیِ آزاد را برگزیده بود. من بی‌آنکه خود بدانم گام در مسیر کمال نهاده بودم و اکنون بایستی برای دست یافتن به آنچه برای حصول آن، ناخودآگاه خود را بیدار ساخته بودم آزادمردانه با هر چالشی که زندگی مرا در آن قرار می‌داد و با هر چهره‌ای که رو می‌نمود روبه‌رو می‌شدم تا سرانجام بیاموزم رسم پرواز را.

رسمی که در آن، رهایی به بال جسم میسر نیست، بلکه باید وجودت ذره‌ذره از غربال مصائب بگذرد و اشک‌های جاری تمنا ناخالصی‌هایت را بزداید تا پالوده و تطهیر گشته و این بار نه با بال جسم، بلکه با روحی مطهر و سبک‌بال تا اوج کمال و آزادی، تا مرتبه الوهیت و یکی شدن با کمال مطلق به پرواز درآیی.

و این راهی است بی‌انتها، چراکه او بی‌نهایت است

 

 

                                          بال جان بگشای و پر زن تا خدا

                                                                 در میان فرش خاکی کس نیابد عشق را

                                          آدمی غافل ز عرش و پایبند خویشتن

                                                                 زندگی‌ها بی‌ثمر، اما نمی‌داند چرا؟ 

                                                                                                                 (آیدا الهی)

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳/۱۲/۰۵
آیدا الهی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی