وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

داستان «اولین کریسمس»: قسمت دوم (و آخر)

پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۲۴ ب.ظ

بااحتیاط از راه‌پله‌های پیچ‌درپیچ پایین می‌رویم. شهاب خودش را محکم به من چسبانده و نگاهش را پشت من پنهان کرده است. گاهی، دزدکی نگاهی به پایین پله‌ها می‌اندازد و دوباره پشتم مخفی می‌شود.

یک دستم با موبایل به دیوار است و با چراغ‌قوه‌اش مسیر را روشن می‌کنم، دست دیگرم به نرده‌ها است. همان‌طور که پله‌های پرشیب را پایین می‌رویم، قدم‌هایم می‌لرزد. غر می‌زنم: «این لامپ‌ها هم که هیچ‌وقت روشن نمیشن.»

راهروها باریک‌اند، با دیوارهای چرک‌مردی که زمانی آبی روشن بوده‌اند. پله‌ها در هر طبقه چنان پیچ می‌خورند که انگار فرقه‌ای مذهبی آنها را به‌قصد طوری طراحی کرده تا عابرین هنگام تردد بی‌امان زیر لب ذکر بگویند. با هر قدم ذکر می‌گویم و قاتى‌اش به سازندگان آن لعنت می‌فرستم. کل ساختمان، از بیرون و درون شبیه سازه‌های مخوف دوران کمونیستی اتحادیه جماهیر شوروی است.

شهاب سرش را از پشتم بیرون می‌آورد، نگاهی به پایین می‌اندازد و بی‌هوا جیغ خفه‌ای می‌کشد. نزدیک است تعادلم را از دست بدهم.

محکم دستش را می‌چسبم. «شهاب، اینقدر وول نزن، الان می‌افتیم.»

با اضطراب می‌گوید: «لولو نباشه!»

چشمانم را می‌چرخانم، آهی می‌کشم و می‌گویم: «نه، نیست. آروم باش فقط. بذار ببینم پام رو کجا میذارم.»

محکم‌تر خودش را به من می‌چسباند.

از آخرین پیچ راه‌پله که می‌گذریم، نور کم‌حالی از شیشه‌های مه‌گرفته درِ ورودی، قدری مسیر را روشن می‌کند. حالا راحت‌تر می‌توانم جلوی پایم را ببینم. هرچه به در نزدیک می‌شویم، شهاب مضطرب‌تر می‌شود. دو پله مانده به آخر ناگهان جیغ می‌کشد: «وای، لولو!»

از جا می‌پرم. پایم پیچ می‌خورد و تقریباً دارم دوزانو روی زمین می‌افتم که موفق می‌شوم تعادلم را حفظ کنم. داد می‌زنم: «شهاب.»

نگاهش به سایه کوتاهی است در پشت شیشه مات در. کلیدی در قفل می‌چرخد. شهاب کاملاً خودش را پشت پالتوام قایم می‌کند. دستانش که پالتوام را مشت کرده‌اند انگار رعشه دارند. در این هنگام، لولو را می‌بینم که با لبخندی کریه رو به رویم ظاهر می‌شود. سرش را به نشانه «روزبه‌خیر» تکان می‌دهد. من هم. آنگاه، همان‌طور که عصازنان پا روی پله‌ها می‌گذارد، سر می‌چرخاند و نگاه دزدکی شهاب را گیر می‌اندازد. لبخندی به شهاب می‌زند و شهاب در واکنش سرش را فرومی‌برد توی پالتوام.

خانم مسنی است ریزنقش و پلاسیده. انگار به قدمت این ساختمان عمر دارد. همان‌طور تیره و فرسوده و مخوف. ظاهر مرتبی دارد، اما همیشه او را با بالاپوشی خاکستری و جوراب‌هایی سیاه به رنگ زغال دیده‌ام، و یک روسری تیره کوچک را سفت‌وسخت به سرش می‌بندد. حتم دارم که عضو همان فرقه‌ای است که این ساختمان و راه‌پله‌هایش را طراحی کرده‌اند. به‌قدری صورتش چروکیده و پر لک است که به‌سختی اجزای چهره‌اش پیداست. به‌راستی که ترسناک است، خصوصاً وقتی لبخند می‌زند.

از در خانه که خارج می‌شویم، دالان وحشت برای شهاب تمام می‌شود و وحشت اصلی برای من تازه شروع. شهاب دستم را ول می‌کند و جفت‌پا می‌پرد وسط کپه‌ای برف. دلم نمی‌آید دعوایش کنم، ولی دستش را سفت می‌چسبم و گوشزد می‌کنم که نباید دستم را رها کند. مثل هاپویی به قلاده، همان‌طور که به دست من بند شده، برای خودش جست‌وخیز می‌کند و تا جایی که طول دست‌هایمان اجازه می‌دهد، از من فاصله می‌گیرد. پیاده‌رو عریض است و این وقت روز خیلی شلوغ نیست. به‌قدر کافی جای جولان‌دادن دارد. تا مارکت بزرگی که هر چیزی بخواهم دارد، راه زیادی نیست. با اینکه زمین را از برف پاک کرده‌اند، باز هم برفِ تازه مسیر را لغزنده کرده است و با احتیاطی که من دارم، حدود یک ربع طول می‌کشد تا به فروشگاه برسیم.

هنوز وارد نشده‌ایم که شهاب از پشت شیشه‌ها لباس بابانوئل را که پشتش به او است می‌بیند و با ذوق فریاد می‌زند: «مامانی، بابانوئل!» سعی می‌کند دستش را از دستم بیرون بکشد. به محدوده نسبتاً امنی رسیده‌ایم. زمین فروشگاه گرچه همه با کفش‌های خیس و برفی وارد آن می‌شوند یکسره تمیز و خشک می‌شود. کمی فشار دستم را سست می‌کنم و تا بیایم تصمیم بگیرم که دست شهاب را ول کنم یا نه، او خودش را خلاص می‌کند و می‌دود سمت بابانوئل.

بابانوئل پشت یک ستون جعبه است. شهاب می‌پیچد جلوی بابانوئل و پشت جعبه‌ها ناپدید می‌شود. آهسته داد می‌زنم شهاب، و می‌دوم دنبالش. پیدایش که می‌کنم دارد گریه می‌کند. دستش را می‌کشم و تا می‌خواهم تشر بزنم که این چه کاری بود که کردی، با دیدن بابانوئل دلم به حالش می‌سوزد. بابانوئل یک عروسک غول‌پیکر است با لبخندی احمقانه که انگار مأموریتش را که شکستن دل پسرم بوده به‌خوبی انجام داده است. هدیه‌هایش همگی مکعب‌های توپر روبان پیچیده شده‌ای هستند.

روی دو پا می‌نشینم و با پشت ‌دستم اشک‌های شهاب را پاک می‌کنم. خانم جوانی از کارکنان نزدیک می‌آید و دستی به سر شهاب می‌کشد. نمی‌دانم موضوع را فهمیده یا روال کارشان است، یک کوکی شکل درخت کریسمس به او می‌دهد و به جز یک لبخند و تبریک گفتن زیرلبی کریسمس، حرف دیگری نمی‌زند و می‌رود.

روکش کوکی را باز می‌کنم، ولی دوباره آن را می‌بندم. نمی‌دانم خوردن خوراکی در فروشگاه‌های اینجا مجاز است یا نه. به‌هرحال، یک بیسکویت که چندان کثیف‌کاری ای ندارد. دوباره آن را باز می‌کنم و می‌دهم دست شهاب. تأکید می‌کنم آهسته گاز بزند که خرده‌ریزه‌هایش نریزد. سپس، می‌روم یک چرخ‌دستی بر می‌دارم. شهاب دو دستش را باز می‌کند تا بغلش کنم و بنشانمش داخل سبد. باز هم نمی‌دانم این کار اینجا مجاز است یا نه. یک مأمور انتظامات را از دور می‌بینم. به او اشاره می‌کنم و به شهاب می‌گویم: «اون آقا نمی ذاره.» سریع جوابم را می‌دهد: «اون که خانومه.» راست می‌گوید، مأمور یک زن است. گفته بودم آقا تا ابهتش را زیاد کنم. می‌گویم: «درهرصورت، پلیس نمی‌ذاره.» دیگر بهانه نمی‌گیرد. ذوقش کور شده. بین قفسه‌ها گشت می‌زنیم و چیزهای لازم را توی سبد می‌گذارم. در قسمت خوراکی‌ها به شهاب اجازه می‌دهم سه تا خوراکی انتخاب کند. فقط سه تا. اسمارتیز و پاستیل بر می‌دارد و من هم یک بسته پفک نشانش می‌دهم که چون بسته‌بندی‌اش شبیه پفک‌هایی نیست که تابه‌حال دیده، متوجهش نشده است. آن را هم بر می‌داریم. حواسم هست سمت قفسه‌های اسباب‌بازی نرویم. هرچند بابانوئل دلسردش کرده و همین باعث شده که بی‌حوصله و رام شود حداقل این به نفع من است می‌دانم پشت‌بندش بداخلاق و بهانه‌گیر می‌شود، و اسباب‌بازی می‌تواند محرک خوبی برای آن باشد.

به‌زودی، ثابت می‌شود که پسرم را خوب می‌شناسم. همین‌که از در فروشگاه بیرون می‌آییم، شروع می‌کند به بدخلقی. دستم را می‌کشد و داد می‌زند که بریم بابانوئل رو پیدا کنیم، بریم بهش بگیم من اومدم اینجا.

با اضطراب به اطراف نگاه می‌کنم و عکس‌العمل مردم را می‌پایم. بعضی نیم‌نگاهی می‌اندازند، اما همه سرشان به کار خودشان است. دست شهاب را می‌کشم و هشدار می‌دهم که بس کند. اما او افتاده است روی دنده لج. هیچ وعده وعیدی آرامش نمی‌کند، اینکه بابا تا چند روز دیگر می‌آید و خودش او را می‌برد پیش بابانوئل. مجبور می‌شوم به‌دروغ قول بدهم که روز بعد می‌برمش، اما او می‌خواهد همین‌الان برود، همین لحظه.

دستش را محکم می‌فشارم و او را مثل بره‌ای که به مسلخ می‌برند، کشان‌کشان دنبال خودم تقریباً روی زمین سُر می‌دهم.

 

* * *

 

شهاب قهر کرده. گفته است دیگر با من حرف نمی‌زند. بااین‌حال، هرازگاهی با اخم رو می‌کند به من و می‌گوید: «مامانِ دروغگو.»

بهرام نیامد. قرار بود شب کریسمس خانه باشد. به شهاب قول داده بود که هدایایش را از بابانوئل می‌گیرد و با خودش می‌آورد. اما در اثر بارندگی زیاد، مسیرها بسته شده‌اند و توی شهرک گیر افتاده است.

به آسمان نگاه می‌کنم. سرخ است و با وجودی که شب است به ‌روشنی می‌زند. برف‌های پنبه‌ای درشت‌تر از همیشه هبوط می‌کنند. به نظرم می‌رسد که آسمان خودش را برای عید آرایش‌کرده، به گونه‌هایش سرخاب مالیده، و مشت‌مشت نقل سپید بر سر مردمان شاد می‌پاشد. ناعادلانه است، آسمانی که متعلق به همه است، نمی‌تواند مردم دل‌مرده‌ای مثل من را نادیده بگیرد.

دلم می‌خواهد آسمان را برای خود کنم. می‌اندیشم که سرخی‌اش از شادی نیست. از آن بالا انسان‌هایی را می‌بیند که در چنین شبی شاد نیستند. مرا، شهاب را، دخترکان کبریت‌فروش را، آدم‌های بی‌خانمان، و در راه ماندگانی چون بهرام را. ماها را می‌بیند و از اینکه کنترل بارش ابرهایش را ندارد، از شرم سرخ شده است. حس می‌کنم با این تفسیر حق خودم و همه دردمندان را از آدم‌های شاد گرفته‌ام.

پرده را رها می‌کنم و می‌روم سمت آشپزخانه. برای شهاب غذای موردعلاقه‌اش را درست می‌کنم؛ سیب‌زمینی‌سرخ‌کرده با مرغ‌سوخاری. هرچند می‌دانم باز هم با من آشتی نخواهد کرد، دستکم خودم وجدانم سبک‌تر می‌شود. همین که یواشکی با ذوق به‌طرف آشپزخانه نگاه می‌کند و هوا را بو می‌کشد، برای من خوشایند است. چند دقیقه قبل، آقای خرچنگ به باب اسفنجی می‌گفت یادش نرود روی سیب‌زمینی‌سرخ‌کرده‌اش سس بریزد، و پاتریک هم چند بار تکرار کرد: سس قرمز، یک‌عالمه سس قرمز. به در می‌گفت تا دیوار بشنود. با این‌همه، به این فکر می‌کنم که این خاطره و کینه‌ای که از من به دل‌گرفته، همیشه با یادآوری‌اش در آینده کامش تلخ خواهد شد.

صدای گوشی‌ام را بسته‌ام. حوصله زنگ‌زدن این‌وآن را ندارم که می‌خواهند عیدی را که نه مربوط به من است و نه حتی اگر هم مربوط بود الان مال من نیست بهم تبریک بگویند. ولی بهرام قرار است حوالی شب زنگ بزند. می‌رود کنار درخت کریسمس شهرک و تماس تصویری می‌گیرد. احتمالاً انتظار دارد به سرووضع خودم و شهاب رسیده باشم. ولی خودم بی‌رنگ‌ولعابم و شهاب پیژامه خانه‌اش را به تن دارد با یک بلوز بافتنی رنگ‌ورورفته. قصد ندارم چیزی را تغییر دهم، شاید فقط موهای پریشان شهاب را شانه‌ای بزنم.

با خودم فکر می‌کنم که با سس قرمز و سفید، خیارشور و زیتون و خرده‌ریزهای دیگر غذایش را به شکل بابانوئل تزیین کنم. اما بعد به نظرم می‌آید که این بیشتر داغش را تازه می‌کند. غذا را که جلویش می‌گذارم، بی‌هوا می‌گوید: «وای، مرسی مامان جونم.» و همین‌که می‌خواهد دست بیندازد دور گردنم، یک‌دفعه یادش می‌آید که قهر است. رو می‌گرداند به سمت بشقاب و با کِیف مشغول خوردن می‌شود. سرش را می‌بوسم و می‌روم روی کاناپه تا خودم هم غذا بخورم. واقعاً ترد و دلچسب است. لبخند رضایتی بر لبم می‌نشیند.

همان‌طور که مشغول خوردنم، تصور می‌کنم چیزی پشت در خش‌خش می‌کند. نمی‌دانم خیال برم داشته یا واقعاً آن پشت کسی است؟ تردیدم طولی نمی‌کشد و صدای انگشتانی را می‌شنوم که به‌آهستگی در می‌زنند. یک آن قلبم می‌خواهد بایستد. چه کسی ممکن است باشد؟ اینجا کسی ما را نمی‌شناسد. به فاصله یک ضربه تا ضربه دیگر هزاران فکر در سرم چرخ می‌زند؛ چاقو بردارم، شهاب را قایم کنم، پنجره را باز کنم و جیغ بکشم. اما میان همه این افکار هولناک، به نظرم می‌رسد شاید بهرام باشد که به‌دروغ گفته نمی‌تواند بیاید و می‌خواسته ما را غافلگیر کند. درهرصورت چاقو را لازم دارم. چون اگر این‌طور باشد تکه بزرگش گوشش خواهد بود.

بیشتر با بیم و کمتر با امید بلند می‌شوم. به شهاب که نیم‌خیز شده تشر می‌زنم که بنشیند. صدای در زدن قطع شده. هر که هست آن پشت منتظر ایستاده است. چاقو را از آشپزخانه بر می‌دارم و پشت در می‌ایستم.

«کیه؟»

جوابی نمی‌دهد.

«گفتم کیه؟»

ساکت است. بی شک باید بهرام باشد، می‌خواهد شوخی مسخره‌اش را به اوج برساند. با اخمی عمیق در را باز می‌کنم و سورپرایز!

واقعاً کسی پشت در نیست. به جلوی پایم نگاه می‌کنم؛ دو جعبه هدیه روبان‌پیچ شده و یک کیسه پر از شکلات و آب‌نبات و خوراکی‌های کریسمس.

شهاب جیغ می‌کشد: «بابانوئل، بابانوئل برام هدیه آورده!» و به‌دو می‌آید سمت در.

زیر لب می‌گویم: «بهرام کجایی؟» و می‌غرم: «شوخی‌ات اصلاً جالب نیست.»

می‌دوم سمت راه‌پله. سایه‌ای، انگار در نور شمع، آهسته‌آهسته پایین می‌رود. طوری که صدایم توی راه‌پله‌ها نپیچد صدا می‌زنم: «بهرام؟»

شهاب با بهت و ذوق می‌گوید: «بابانوئله؟»

نفهمیدم کِی آمده و خودش را به من چسبانده. تشر می‌زنم: «برو تو.»

می‌رود سراغ هدیه‌ها.

برمی‌گردم داخل و موبایلم را برمی‌دارم. با نور چراغ‌قوه مسیرم را روشن می‌کنم و بااحتیاط پایین می‌روم. نزدیک پاگرد طبقه دوم، سایه را می‌بینم که وارد واحد لولو می‌شود. در را که می‌بندد، سایه دیگر نیست.

 

 

پایان

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳/۱۱/۲۵
آیدا الهی

نظرات (۱)

بهرام چقدر دلش برای شهاب تنگ شده. چقدر آرزو داره که الان شهاب رو با همه وجود توی بغلش میگرفت و با هم بیرون میرفتن و براش بلال میخرید و براش آب هویج میخرید و  شهاب موقع برگشتن میگفت بهرام پیتزا نخریدی. یک سال و 5 ماه تمام و فقط عکسهاش رو میبینی که پسرت داره بزرگ میشه و وقتی بهش زنگ میزنی فقط یک لحظه میاد و میگه بابا دوستت دارم ببخشید باید برم منتظرمن. 

قصه قشنگی بود. قلم توی دست شما از هر سوژه ای یه قصه قشنگ میسازه.

من به بی مهری که به بهرام شد اعتراض دارم اما خب شما راوی هستید نمیشه این اتفاق جور دیگه ای باشه.

قشنگ بود و نمیدونم عامدانه بود یا نه نگاه این خانم از بس منفی و تاریک و شاید حتی زشت بود که اصلا فکر نمیکردم آخر داستان لبخند بزنم.

پاسخ:
خیلی ممنونم از محبتتون :)

ممنون که دقیق و با حوصله می خونید.

بله خانم خیلی شاکی بود. بهش حق میدم. غربت، وقتی به خواست خودت هم نباشه، می تونه خیلی افسرده کننده باشه.
بهرام هدفمند بود و این تحمل سختی ها رو براش ممکن می کرد. ولی خانم به اجبار رفته بود و فقط سختی ها رو می دید.

هرچند، به نظرم آینده بهتر، خصوصا برای بچه، ارزش فداکاری رو داره.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی