داستان «اولین کریسمس»: قسمت اول
گوشه پرده را کنار میزنم. سراسر شیشه را مه گرفته است. انگار همین پنجره کوچک هم بخشی از دیوار است. احساس خفقان میکنم. آستینم را به شیشه میسایم تا روزنهای به بیرون باز کنم. آسمان قدری پیدا میشود. با آن چهره عبوس و ابرهایی تیره به چهره ناخشنودی میماند که با ابروهایی پرپشت و گرهکرده به دنیا اخمکرده است. ناخودآگاه ابروهایم در هم میرود. دستم را روی شیشه میلغزانم و سطح بیشتری را پاک میکنم. کف دستم از سرما تیر میکشد. میچپانمش زیر بغلم و بازویم را روی آن فشار میدهم. کمی قوز میکنم تا خیابان را بهتر ببینم. ماشینها آهستهتر از همیشه میرانند. صدای بوق ماشینها، خشک و تیز، روی دیوار سرما ترک میاندازد و در شکاف آن محو میشود. مورمورم میشود. مثل کشیدهشدن ناخن روی فلز است. به پیادهروها نگاه میکنم. مملو از رهگذرانی است پوشیده در لباسهایی حجیم که با هیجان در رفت و آمدند. نور چراغهای رنگی مغازهها یکی در میان خاموش و روشن میشوند، انعکاس رنگارنگی روی برفها و آدمها میاندازند، و تیرگی روز را نورانی میکنند.
هیچیک از اینها مرا سر شوق نمیآورد. با بیحوصلگی آهی میکشم و پرده را رها میکنم. از این آدمها خوشم نمیآید. گرچه خوشبرخورد و آرام به نظر میرسند، ولی به چشم من مثل سرزمین برفیشان سردند و مثل بوق اتومبیلهایشان خشک. هرچند من تابهحال چندان با کسی هم کلام نشدهام. از وقتی آمدهایم اینجا، چپیدهام توی این دخمه و جز با چند فروشنده با کسی برخوردی نداشتهام. خودم هم میدانم که بیخودی دارم نسبت به آنها گارد میگیرم. فقط مسئله این است که من دلم نمیخواست شهر گرم و مردمم را که شاید چندان هم خونگرم نبودند، ولی دستکم ناجنسیهایشان هم برایم آشنا بود ول کنم و بیایم به جایی که همیشه خدا سرد و برفی است و با غریبههایی که هیچ اشتراک و همخویی با آنها ندارم همشهری شوم. اما بهرام ول کن نبود و تقریباً همه هم پشتش بودند. هر کس که عقلی توی سرش بود میگفت که باید از این فرصت استفاده کنید.
رو میگردانم به سمت اتاق. لحظهای بلاتکلیف میایستم و نگاهی به دوروبر میاندازم. به هر طرف رو میکنم، نگاهم به دیوارهایی خاکستری اصابت میکند. حس میکنم هر بار که به دیوارها نگاه میکنم، قدمی جلوتر میآیند. برایآنکه مانع پیشرویشان شوم، به سمت آشپزخانه میروم. روی پیشخان، فنجان چای را بهطرف خودم میکشم. با پشت دست دیوارهاش را لمس میکنم و بیهوده آن را به دهان میبرم. جرعهای مینوشم، یخکرده است.
فنجان را رها میکنم روی پیشخان. همچنان بلاتکلیفم. نمیدانم اوقاتم را چطور بگذرانم. ظاهراً مقصد بعدی کاناپه است. این خانه جای زیادی برای انتخاب ندارد. میروم سمت کاناپه سبزرنگی که از اول جزو اساس این خانه بود، و اینقدر آدمهای جورواجور در طی سالها روی آن نشستهاند که سبزی روکشش در محلهای پر تماس مثل دیوارها خاکستری شده است. جایی که روی کاناپه مینشینم قدری گودرفته و هر بار از فرورفتن یکبارهام در آن یکه میخورم. این بار ولی بیشتر یکه میخورم. همینکه مینشینم، یکی از ماشینهای کوچک اسباببازی که روی کاناپه ولو شدهاند، قل میخورد توی فرورفتگی و قبل از آنکه بفهمم، رویش نشستهام. صدایی بین آخ و وای از دهانم بیرون میآید؛ از درد و از شوکه شدن. با حالتی کفری ماشین را از زیرم در میآورم و میاندازم قاتى باقی ماشینها. یک بیامو قرمز است و میخورد توی سر یک ماشین رالی سبز و سفید. شهاب یکلحظه سرش را بر میگرداند و نگاه میکند، هم از آخی که موقع نشستن از گلویم خارج شده بود و هم بیشتر از صدای تصادف ماشینهایش. ولی در حد یک نگاهِ بیاختیار چشم میجنباند و بعد سریع دوباره محو تلویزیون میشود.
بهرام قول داده که این خانه موقتی است. میگوید قرار است بهزودی از طرف شرکت به او خانهای واگذار کنند. برای همین اصرار داشت که ما بمانیم تا وقتی همه چیز روبهراه شود و بعد به او ملحق شویم. ولی من میخواستم حالا که قرار است بر خلاف میلم کاری بکنم، یکهو بروم توی دلش. اینکه از دور بنشینم و تصور کنم که با چه چیزهایی مواجه خواهم شد بیشتر آزارم میداد. شاید هم یکجورایی لج کرده بودم، با بهرام، با خودم، با همه کسانی که به من حق نمیدادند دلم نخواهد مهاجرت کنم. حالا که نظر من مهم نبود – نه اینکه مهم نباشد، ولی قابلدفاع هم نبود – ته دلم احساس میکردم فرقی با چمدانهایی که با خود میبریم ندارم، لازم بود همراه بهرام باشیم، چه دلمان بخواهد و چه نخواهد. پس دَندَش نرم، ما را هم بهعنوان اضافهبار باید میبرد. بهش گفتم: «یا همه با هم یا دور مرا خط بکش.» هرچند الان فکر میکنم نباید لجبازی میکردم.
مدتی همینطور مینشینم و بعد، شروع میکنم به جمعکردن ماشینهای روی کاناپه. با لحنی سرزنشآمیز میگویم: «پسرم، چند بار بگم اسباببازیهات رو پخشوپلا نکن.»
محلم نمیگذارد. چهارزانو مقابل تلویزیون نشسته و با دهان نیمهباز به تصاویر رنگارنگ خیره شده است.
به تأکید میگویم: «با تو بودم، شهاب!»
نگاهش را از صفحه تلویزیون برمیگرداند. لحظهای به اخمهایم خیره میشود، و بعد، وای دوباره نه، میدانم میخواهد چه بگوید.
«مامان، بابانوئل که منو نمی شناسه... پس به من هدیه نمیده؟»
از بس این حرف را تکرار کرده کلافه شدهام. از وقتی تلویزیون شروع کرد به پخش برنامههای کریسمس، هرجا دوربین میچرخاندند یک بابانوئل یکجا نشسته یا ایستاده بود و با یک بغل جعبههای رنگارنگ به بچههایی که دورش جمع شده بودند هدیه میداد. تا پیش از آن، شهاب بابانوئل را توی کارتونها یا تصاویر داخل کتابها یا عروسکهای پشت ویترین مغازهها دیده بود. اما حالا تلویزیون داشت بابانوئل واقعی را نشان میداد. یک مرد جاندار و به قول شهاب راستراستکی که میدانست یک جایی توی خیابانهای همین شهر است و به بچهها هدیه میدهد. اما بابانوئل نمیدانست که شهاب اینجاست، ما تازهوارد بودیم و باید میرفتیم خودمان را به او معرفی میکردیم.
میغرم: «آخ شهاب، خستهام کردی.»
به خشم من اهمیتی نمیدهد، نگاهش را بر میگرداند به سمت تلویزیون و دوباره محو تصاویر میشود.
حرصم میگیرد که مرا به هیچ هم حساب نمیکند. با دلخوری تشر میزنم: «یک کم صداش رو کم کن، شهاب.»
* * *
باز هم که این لعنتی خالی است. در یخچال را هل میدهم تا بسته شود. میروم سراغ کابینتها. اینجا هم همه چیز تمام شده. در کابینت را میکوبم، آنقدر محکم که با شتابی معکوس دوباره باز میشود و نزدیک است در جواب بکوبد توی صورتم. دوباره میکوبمش، محکمتر، و این بار پرشتابتر باز میشود، اما حواسم هست که به صورتم نخورد. میگذارم همانطور باز بماند. خودم از اول میدانستم همه چیز در خانه تمام شده. بیخودی رفتم سر یخچال و کابینت، فقط میخواستم حرصم را سر چیزی خالی کنم. هر بار به خودم لعنت میفرستم که چرا ملاحظه بهرام را میکنم. هر دو هفته در میان که در تعطیلات آخر هفته به ما سر میزند، با خودم میگویم خسته است و دلتنگ ما شده. اجازه میدهم بیشتر با شهاب وقت بگذراند و خودم هم با همه دلخوریام تا جایی که میتوانم تحویلش میگیرم. سعی میکنم به سرووضعم برسم و خودم را بانشاط نشان دهم تا نفهمد که چقدر در عذابم. اما هرچقدر هم که گونههایم را سرخ کنم و پف چشمهایم را با آرایش بپوشانم، از نگاهم پیداست که چقدر دلمردهام. او هم کاری از دستش بر نمیآید جز اینکه از من دلجویی کند و قول بدهد که بهزودی زندگیمان روی روال خواهد افتاد، و من خواهم دید که چه تصمیم درستی گرفتهایم. من هم دیگر به جانش نیش نمیزنم که تصمیم گرفتهایم نه، تصمیم گرفتهای.
وقتی بهرام از شهرک صنعتی محل کارش میآید، آنچه من واقعاً احتیاج دارم این است که با هم برویم مایحتاج خانه را در دوهفتهای که او نیست بخریم تا نیاز نباشد من توی این برف و سرما تنهایی دست شهاب را بگیرم و برویم بیرون برای خرید. بهرام مرا درک نمیکند. نمیفهمد چرا اینقدر از بیرون رفتن وحشت دارم. من یکه و تنها مسئولیت خودم و شهاب را به عهده دارم. بهرام میگوید حیف اینهمه برف نیست؟ دست شهاب را بگیر و ببر برفبازی. آدمبرفی بسازید. حالا هم که نزدیک کریسمس شده، از زیبایی خیابانها نمیشود چشم برداشت. بچه را ببر کمی زیبایی ببیند. خودت برو شهر و مردمش را بشناس. بهرام دلش خوش است. اگر شهاب را ببرم بیرون و سرما بخورد. آن هم این بچه ضعیف که در شهر گرمسیری خودمان به هر بادی مثل پر کاه میافتاد گوشه رختخواب، لوزههایش ملتهب میشد و گوشهایش چرک میکرد. حالا در این وضعیت، اگر تب و تشنج کند، یا اگر زمین بخورد و دستوپایش بشکند. من بهتنهایی چه میتوانم بکنم. من که حتی زبان این آدمها را هم درست بلد نیستم. فکرش هم سرم را به دوران میاندازد.
وسط اتاق ایستادهام و با این افکار این پا آن پا میکنم. از فکر اینکه باید بروم بیرون زانوهایم سست میشود. من خودم هر بار سعی میکنم تا جایی که دستانم برای حمل بار قوت دارند خرید کنم تا کمتر نیاز باشد دوباره به خرید بروم. ولی خرید و حمل بار مایحتاج دو هفته از توان من خارج است. حداقل اگر شهاب خودش را به من نمیچسباند که همراهم بیاید بهتر بود. او که همراهم است، یک دستم باید بند او باشد تا مراقب باشم زمین نخورد یا شیطنت نکند و از من فاصله نگیرد. بچهای که در خانه خودمان یک جا امان نداشت، یا توی حیاط بازی میکرد و یا توی کوچه با بچهها زمین و آسمان را یکی میکردند، حالا در یک چهاردیواری محبوس شده و گاهی یادش میرود آسمان چه رنگی است.
به چهره معصومش نگاه میکنم. یک وری دمر روی زمین دراز کشیده و با چشمانی نیمهباز و نیمهبسته، نگاهش به تلویزیون است. میروم سمت پنجره و برای هزارمین بار هوا را نگاه میکنم. برف همچنان با دانههایی درشت، تند و بیوقفه میبارد.
میروم سمت شهاب. دوزانو کنارش مینشینم. دست میبرم میان موهای لَخت و نرمش و نوازشکنان میگویم: «شهاب جان. خوابی پسرم؟»
همانطور با پلکهای نیمهبسته مینالد: «نه، منتظر نشستم بابانوئل منو ببینه. ولی دورش اینقدر بچه است که منو نمیبینه. اصلاً نگاهش به منم نمیافته.» تکانی به خودش میدهد و نیمخیز میشود. لبولوچهاش را آویزان میکند و با دلخوری میگوید: «تو هم که منو نمیبری بیرون.» نمِ اشکی در چشمانش مینشیند.
بلندش میکنم و توی بغلم مینشانم. اول کمی با قهر مقاومت میکند، ولی بعد رام بوسههایم میشود.
میگویم: «بابا چند روز دیگه میاد. بعدش همگی با هم میریم گردش. میریم پیش بابانوئل.»
چشمانش لحظهای برق میزند و بعد دوباره بُغ میکند. «تا اون موقع همه هدیهها تموم شده مامان خانم.»
میخندم و میگویم: «بابانوئل هیچوقت هدیههاش تموم نمیشه.»
نگاهش کمی امیدوار میشود و بالاخره لبخند کمرنگی میزند. ولی میدانم چطوری لبخندی از او شکار کنم که تمام صورتش را پر کند و به چشمانش برق بیندازد. میگویم: «اگر اذیت نکنی و هی نگی بریم دنبال بابانوئل» کنجکاو نگاهم میکند. «همین یکی دو تا مغازه نزدیک» هیجانش منتظر جرقهای است تا منفجر شود. «میریم بیرون برای...» منتظر ادامه حرفم نمیماند، همینکه میگویم بیرون، از بغلم میجهد وسط اتاق و آخجون آخجون گویان بالا و پایین میپرد، و انگارنهانگار که اولِ حرفم برایش شرط گذاشتم که حرفی از بابانوئل نباشد، با هیجان دست میزند و پشتسرهم میگوید: «هورا! هورا! بریم بابانوئل رو پیدا کنیم. آخ جون، بریم بهش بگیم من اومدم اینجا.»
ادامه دارد...