وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

داستان دنباله‌دار «عطر گل سرخ»: قسمت دوم

جمعه, ۵ بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۰۲ ب.ظ

برایم سری کتاب‌های نجوم آیزاک آسیموف را آورده بود. می‌گفت خودش آنها را در بچگی خوانده. اما من علاقه‌ای به خواندنشان نداشتم. حتی تصاویر داخل کتاب‌ها هم جذبم نمی‌کرد. دوست نداشتم هیچ تصویری، حتی تصاویر خیره‌کننده واقعی از همان ستارگانی که در آسمان به‌صورت نقاط نورانی متحدالشکل و یکنواختی می‌دیدم، جای تصویری را که از آسمان در ذهنم داشتم بگیرد؛ مخمل ابریشمی سیاه‌رنگ نقره‌دوزی‌شده.

اول برایش خنده‌دار بود که من اسرار آسمان را در کتاب شازده کوچولو می‌جویم، و انگار که به کودک کندذهن بی نوایی ترحم کند، دستی کشید به موهایم و گفت: «تو زیادی توی تخیل سیر می‌کنی، از اون آسمونی که برای خودت ساختی بیا پایین و از روی زمین آسمون واقعی رو نگاه کن!»

با گالیله در یک انجمن ادبی دانشگاهی آشنا شدم. انجمنی که علاوه بر کتاب‌خوانی و بحث و نقد آثار ادبی، یکی از فعالیت‌های جدی‌اش نوشتن بود؛ شعر، قطعات ادبی، داستان کوتاه، و البته یکی مثل گالیله که اصولاً آدم پرمدعایی بود، روی رمان علمی-تخیلی اش کار می‌کرد. او همیشه و همه‌جا می‌خواست یک‌سروگردن از همه بالاتر و متفاوت از همه باشد. اسم شناسنامه‌ای‌اش پویا بود، ولی ازآنجایی‌که ستاره‌شناسی را از نوجوانی به‌طورجدی دنبال می‌کرد، خودش به خودش لقب گالیله داده بود و در جمع‌های دوستانه و در انجمن‌های بسیاری که در آنها عضو بود خوش داشت او را به این نام صدا بزنند. احتمالاً دلش می‌خواست از لحاظ هویتی، او را به‌عنوان یک اخترشناس بشناسند. برای رسیدن به این هدف، در دانشگاه فیزیک می‌خواند و قصد داشت در ادامه وارد رشته نجوم شود. دستی در موسیقی داشت و پیانو و فلوت را خوب می‌نواخت. در شنا و سوارکاری هم مهارت داشت. در کنار همه اینها، ادبیات هم جزو علاقه‌مندی‌هایش بود؛ یک پکیج کامل از علم و هنر و انواع مهارت‌ها.

وقتی وارد آن انجمن ادبی شدم، برایم بسیار عجیب بود که اعضای ثابت و پروپاقرص آن همه از رشته‌های مهندسی و بیشتر از بچه‌های علوم پزشکی بودند. خصوصاً بچه‌های پزشکی مایه شگفتی بودند که اغلبشان دستی در هنرهای مختلف هم داشتند. به‌طوری‌که نمی‌دانستم علاقه به پزشکی ارتباطی با استعداد ذاتی در هنر و ادبیات دارد، یا این پزشکانِ هنرمند و ادیب همان هنردوستان و ادب‌دوستانی هستند که والدینشان تکلیف کرده‌اند اول پزشک شوند و بعد علاقه‌شان را هم در کنارش دنبال کنند. درهرصورت، شاید عجیب‌ترین موضوع در مورد آن انجمن ادبی این بود که من تنها دانشجوی ادبیات در آن بودم. احتمالاً به همین دلیل هم بود که گالیله جذب من شد، می‌خواست بین آن همه مهندس و پزشک، تنها دانشجوی ادبیات مال او باشد. هرچند خودش می‌گفت به این دلیل جذب من شده بود که در تمام شعرها و نثرهایم حرفی از آسمان و ستاره‌هایش می‌زدم. فکر کرده بود که این نقطه اشتراک ماست. البته من هم اوایل خیال می‌کردم نیمه گمشده‌ام را پیدا کرده‌ام، کسی که مثل خودم همه‌اش سرش توی آسمان بود؛ کوه می‌رفت برای آسمانش، دشت می‌رفت برای آسمانش، کویر می‌رفت برای آسمانش.

من و او با هم سفرهای زیادی می‌رفتیم، خیلی با هم وقت می‌گذراندیم، و حتی گاهی که فاز عشق و عاشقی بر می‌داشتیم، او مرا آسمانم خطاب می‌کرد؛ آسمان گالیله. با همه اینها، هرچه بیشتر همدیگر را می‌شناختیم، بیشتر از هم دلسرد می‌شدیم. شاید علاقه مشترک ما یک چیز بود، اما هر کدام دیدگاه متفاوتی نسبت به آن داشتیم، و همچنین شخصیت‌های متفاوتی. او برون‌گرای افراطی و به‌نوعی خودشیفته بود و دلش می‌خواست در جمع‌ها بحث را دست بگیرد. هر جا که می‌رفت، اطلاعاتش را مثل نقل‌ونبات بین دیگران پخش می‌کرد، و دیگران نیز مجذوب فن بیان و دانش منحصربه‌فرد او می‌شدند، تا جایی که او را عقل کل می‌پنداشتند و ستایشش می‌کردند. او نیز شیفته همین بازارگرمی‌ها بود و کیف می‌کرد که مرکز توجه باشد؛ که  مثل یک ستاره بدرخشد. در مقابل، من شخصیت میانه‌ای داشتم، نه برون‌گرا و نه درون‌گرا. اطلاعات علمی چندانی نداشتم اما خلاقیت ادبی ام بد نبود، بااین‌حال چیزی هم نبود که بخواهم آن را جار بزنم. من خودم و افکارم را در نوشته‌هایم بیان می‌کردم و فقط وقتی بلندبلند ابراز وجود می‌کردم که نوشته‌هایم را در جمع می‌خواندم یا در مجله دانشگاه یا صفحات اجتماعی به اشتراک می‌گذاشتم. از طرفی، به‌غیراز آنکه در حرافی به گرد پای گالیله هم نمی‌رسیدم کی می‌رسید؟ در کنار او نه‌تنها فرصتی برای حرف‌زدن پیدا نمی‌کردم، بلکه به جز مجذوب‌شدگانش، از چندنفری هم که می‌خواستند حرفی بزنند و او فرصتش را به آنها نمی‌داد خجالت می‌کشیدم. وقتی به او تذکر می‌دادم که این رفتارش بعضی‌ها را معذب یا کفری می‌کند، او به کسانی که محو حرف‌هایش می‌شدند استناد می‌کرد و می‌گفت بقیه نه درک لازم برای فهمیدن حرف‌های او را دارند و نه در چنته چیزی دارند که در حضور او ابراز وجود کنند، برای همین ساکت می‌مانند و چون کم می‌آورند کفری می‌شوند. این در حالی بود که به نظر من دقیقاً کسانی مجذوبش می‌شدند که بارِ علمی کمتری داشتند و آنهایی که چیزی بارشان بود با انزجار تمسخرآمیزی به او می‌نگریستند، چیزی که خودش حسادت تعبیرش می‌کرد. درعین‌حال، او از من شاکی بود که به‌عنوان شریک عاطفیِ یک اخترشناس چرا در جمع‌های علمی خودم را کنار می‌کشم یا شروع می‌کنم به تفاسیر ادبی. ازاین‌جهت، او مرا خودشیفته می‌پنداشت، کسی که سعی داشت متفاوت به نظر برسد؛ تافته‌جدابافته.

به این صورت، من و او به‌تدریج برای هم عذاب‌آور شدیم. از اول هم چندان مهر و عاطفه‌ای بینمان نبود که بخواهیم از سردشدن رابطه‌مان لطمه‌ای ببینیم، به جز آن علاقه به‌ظاهر مشترک که به‌جای همبستگی بیشتر، بینمان تفرقه می‌انداخت. در نهایت فهمیدیم که ستاره‌های ما در یک آسمان نمی‌گنجند و بی‌آنکه حرفی از جدایی بزنیم، در زندگی هم کم‌رنگ‌تر شدیم و هر کدام راه خودمان را پیش گرفتیم. بهتر بود او در آسمان خودش سیر کند، و من هم کتاب شازده کوچولویم را توی چمدانم گذاشتم، در زمین راه افتادم تا آسمان خودم را کشف کنم.

من راه سفر را پیش گرفتم. پس از آن حادثه‌ای که مامان و بابا و سامیار هر کدام ستاره‌ای شدند در آسمان، انگار دیگر در هیچ زمینی ریشه نداشتم. تنها پایبندم گالیله بود که از آن هم خودم را خلاص کردم. دیگر قرار نداشتم در خانه‌ای بمانم که در آن کسی نبود نامم را صدا بزند. برای همین، خودم را از خاکم جدا کردم و ریشه‌های آواره‌ام را با خودم از این زمین به آن زمین کشیدم، بلکه جایی جاگیر شوم. اما در هرجایی ریشه کردم، زمینش مثل پیوندی ناموفق مرا پس می‌زد. در هر جا فقط به‌اندازه‌ای که ویزای توریستی‌ام جواب می‌داد یا تاریخ دعوت‌نامه مرا مجاز به ماندن در آن کشور می‌کرد، می‌ماندم و بعد باید می‌دیدم کجا می‌توانم خودم را جا کنم. نصف وقتم توی سفارتخانه‌ها می‌گذشت.

درهرصورت، سرگردانی‌ام در دنیا اگر هیچ دستاوردی نداشت، دستکم یک چیز را به‌خوبی به من فهماند: آسمان همه‌جا یک‌رنگ نیست.

من آسمان‌های زیادی را دیده‌ام، هم از روی زمین، و هم از پنجره هواپیماها. آن بالا، در دل آسمان، فرقی نمی‌کند که بر فراز کدامین زمین پرواز کنی، آسمان در همه‌جا یک‌رنگ و یک‌شکل دارد و فقط آب‌وهوا و ساعات شبانه‌روز است که رنگ‌ولعاب چهره‌اش را تغییر می‌دهد. اما از روی زمین این‌طور نیست. از روی زمین، آسمان همچون آینه‌ای، برآیند احساس جمعی مردمان هر اقلیم را بازتاب می‌دهد. مردمان شاد، حتی در روزهای طوفانی هم آسمانشان چهره‌ای دوستانه دارد؛ مثل مست سرخوشی است که سخاوتمندانه باد و بوران و تگرگ را همچون شاباش بر سر مردم می‌پاشد. آسمان در سرزمینی جنگ‌زده، حتی آبی و آفتابی هم که باشد، دلگیر است؛ شاید چون یادآور خوشی هاییست از دست رفته، مثل بازپخش فیلمی از سفر دونفره زوجی که یک کدامشان طعمه دریا شده. و اما آسمان مردم گرفتار در روزمرگی، مثل آسمان بخش عمده‌ای از زمین، بی‌رنگ است و یکنواخت، فقط فضایی انباشته از هوا به وسعت زمین آن مردم.

و البته از دریچه نگاه هر شخص نیز آسمان، فارغ از مکان، می‌تواند رنگ متفاوتی داشته باشد. آدم افسرده، نگاهش خاکستری است، همه چیز در پیش نگاهش غبارآلوده و چون مرده‌ای بی‌رنگ است. آنکه درد می‌کشد، همه چیز را به رنگ قرمز ملتهبی می‌بیند یا به رنگ بنفشی زردک زده. انسان شاد، نگاهش همه رنگ‌ها را به‌درستی تشخیص می‌دهد، باکیفیت واقعی، زنده و پررنگ. و اما عاشق... به‌راستی انسان عاشق دنیایش چه رنگی دارد؟

روزی درحالی‌که روی شن‌های ساحل در سرزمینی شاد دراز کشیده و به آسمان پر فروغ مردمانی شاد می‌نگریستم، و به هر ستاره‌ای که چشمک می‌زد، چشمکی می‌زدم، ناخودآگاه بی‌آنکه فکری یا احساسی پشتش باشد، کلماتی توی ذهنم نقش‌بست:

 

آسمانِ همه‌جا یک‌رنگ نیست.

آسمان رنگ دل است

آسمان رنگ نگاه است و نگاه

آینه رنگ‌نمای دل تو

دل که عاشق باشد

نیلی رنگ نگاهت، آسمان را مانَد

دل که غمگین و حزین

آسمان تیره‌وتار

چشم‌ها سردِ کبود...

آسمان بوم سپیدی است به‌اندازه دل

هرچه از دل بتراود

قلم مژگانت رنگ زند.

آسمان رنگ دل است و دل من...

 

به ناگاه، بغضی حجیم از ناکجای اندرونم بالا آمد و حنجره‌ام را انباشت. احساس دلتنگی آن‌چنان سینه‌ام را فشرد که حس می‌کردم اگر بغضم را رها نکنم خفه می‌شوم. نفس عمیقی کشیدم تا گریه‌ام را مهار کنم، اما بازدمم با هق‌هقی بلند از سینه‌ام بیرون آمد. رو به آسمان، اشک‌هایی درشت و سنگین از چشمانم بیرون می‌غلتیدند. سینه‌ام با التهاب بالا و پایین می‌رفت، حجم زیادی از هوا را تو می‌داد و با هق‌هق‌هایی بلند بیرون می‌فرستاد. انگار تمام دلتنگی انباشته‌ام که تا کنون نادیده گرفته بودمش چون آتشفشانی فعال شده بود. گاه کمی آرام می‌گرفتم و دوباره حجم بیشتری از گدازه‌هایی که درونم را می‌سوزاند، از چشمانم بیرون می‌ریخت. این برون‌ریزی بیش از آنکه رنج‌آور باشد لذت‌بخش بود، مثل تخلیه یک دُمَل چرکی. هر هجوم اشک مرا از درون سبک‌تر می‌کرد و نسیم دریا خنکی آرامش‌بخشی به گونه‌های مرطوبم می‌داد. سرانجام آرام گرفتم و پس از چند نفس نامنظم، بالاخره نفس‌هایی سبک و خوشایند از سینه‌ام بیرون آمد.

به آسمان نگاه کردم. نور ستاره‌ها در خیسی چشمانم در هم می‌آمیختند، مثل نقاشی آبرنگی که روی آن آب پاشیده باشند. با پشت‌دستم چشمانم را پاک کردم. چند باری پلک زدم تا دیده‌ام صاف شود. آنگاه، زیر لب ادامه دادم:

 

آسمان رنگ دل است و دل من بی‌رنگ است...

 

بی‌معطلی، به چند ستاره‌ای که هم‌زمان چشمک می‌زدند، چشمکی زدم و از جایم بلند شدم. بی‌آنکه با دریا وداع کنم، به آن پشت کردم و در مسیر اقامتگاهم به راه افتادم. تصمیمی آنی بود، اما در آن هیچ تردیدی نداشتم. همان شب چمدانم را می‌بستم. باید برمی‌گشتم، به جایی که آسمانش رنگ مرا داشت؛ به زادگاهم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳/۱۱/۰۵
آیدا الهی

نظرات (۱)

آدمها یا یک روزی به این نتیجه می‌رسند که ایده... نیمه مفقود رو شب ساعت 9 بذارن دم در و دیگه هیچ وقت بهش فکر نکنن یا اینکه... ولش کن مهم نیست. این تجربه منه که احتمالا خیلی احمقانه باشه. اما یه چیزی رو مطمئنم محاله بتونم کنار هیچ انسانی آرامش داشته باشم. از وقتی خانوادم رفتن از ایران من گاهی از شدت لذت عدم احساس نیاز به همدم آرزو میکنم کاش سالها بگذره و دیگه هیچ کسی یادش نیاد من هم وجود دارم.

.

متن‌های زیبا یه ویژگی دارند که درست یا غلط وقتی میخونی به خودت میگی اِ! منم!

قصه قشنگیه منتظر ادامه اش هستیم. 

پاسخ:
سلام دوست خوبم
تجربه تون شاید خیلی هم منحصر به فرد باشه.

پس با داستان همذات پنداری داشتین... امیدوارم تا انتهای داستان براتون جالب توجه باشه.

ممنونم از لطفتون و خوشحالم که همراهم هستید :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی