وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

اگر حق با هندوها باشد، اینکه هر انسان در چرخه‌ای از زندگی‌های قبلی و بعدی دنیا را تجربه و بازتجربه می‌کند، به نظرم من و او در زندگی قبلی یک کاره هم بوده‌ایم؛ خواهر و برادر، زن و شوهر، عاشق و معشوق، رئیس و مرئوس، یا حتی قاتل و مقتول! درهرصورت یک ربطی به هم داشته‌ایم یا یک مأموریت ناتمام که این‌گونه دوباره با هم جفت شده‌ایم. در هر چیزی، نه او لازم است حرفی اضافی بزند و نه من نیازی می‌بینم که توضیحی اضافی بدهم، همدیگر را می‌فهمیم و بی‌آنکه از هم سؤالی بکنیم یا در زندگی هم کنجکاو شویم، ذره‌ذره طی صحبت‌ها یا مراوداتمان چیزهایی را در مورد پیشینه و حال حاضر هم می‌فهمیم.

او فرزند وسط یک خانواده پنج‌نفره است با دو برادر، یکی بزرگ‌تر و یکی کوچک‌تر از خودش. پدرش زمین‌دار است و مادرش خانه‌دار. خودش دانشگاهی است، اما برادرهایش راه پدر را رفته‌اند. برادر بزرگش ساسان زیاد به او زنگ می‌زند، از آنهایی است که هوای همه را دارد. به نظر خانواده هم بسته‌ای هستند.

یک‌بار نمی‌دانم صحبت از چه شد که فهمیدم گالیله را می‌شناسد. همان‌طور که انتظار داشتم، در انجمن فلسفه عضو بود. باورش نمی‌شد که من حدود یک سال هم‌قدم و هم‌نفس او بوده باشم. عادت به بدگویی ندارد، فقط همین‌قدر گفت که «آدم عجیبیه. و به تو اصلاً نمیاد.»

 

با هم آمده‌ایم شمال، پیش خانواده‌اش. آدم‌های خیلی خونگرمی هستند. همین‌که فهمیدند من پدر و مادر و برادرم را از دست داده‌ام، هر کدام سعی کردند جای خالی یک کدام را برایم پر کنند. خانه ویلایی بزرگی است. نه از آن ویلاهای مدرن. خانه دو طبقه‌ای است در طبیعتی سرسبز، با انواع‌واقسام حیوانات اهلی: مرغ و خروس، اردک، سگ، و اسب. از جنگل صدای انواعی از پرندگان را می‌شود شنید.

با هومان جنگل‌گردی می‌کنیم، کمپ می‌زنیم، یا به شهر می‌رویم و بازارها را می‌گردیم. او سراسر عید را تعطیل است و وقت زیادی برای گشت‌زدن داریم. این تجربه‌ام از شمال بسیار متفاوت از سفرهایی است که خانوادگی می‌رفتیم؛ هتل و پلاژ و لب ساحل و قایق‌سواری. هیچ‌وقت این‌طور به دل طبیعت شمال نیامده بودم. تا پیش‌ازاین شمال را فقط به دریا می‌شناختم و جاده سرسبز باشکوهی که از حاشیه جنگل می‌گذشت. اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که چرا هرگز به داخل جنگل نمی‌رویم. انگار جنگل، طبیعت پشت ویترینی بود که فقط می‌شد از جاده آن را تماشا کنی.

به هومان می‌گویم دلم می‌خواهد میزتحریرم را بیاورم در دل جنگل و همین‌جا مشغول نوشتن شوم. شغل من نویسندگی است. نه اینکه آدم سرشناسی باشم. بیشتر در فضاهای آنلاین مشغولم. بهش می‌گویند مقاله‌نویسی به‌منظور تولید محتوا. گاهی هم انتشاراتی‌ها کارهای ویراستاری را به من می‌سپارند. در عین حال، روی کتاب خودم هم کار می‌کنم. یک رمان. درباره دختری که احساس می‌کند زادگاهش خاستگاهش نیست و دنیا را می‌گردد تا سرزمینش را پیدا کند. او در هر جایی نشانی از خود می‌یابد. در غرب، در شرق، در شمالگان، حتی در جنوبی‌ترین قسمت کره زمین. سر آخر بر می‌گردد نقطه اولش و می‌فهمد فرقی نمی‌کند کجا باشد، او فرزند زمین است. در نوشتن این رمان، هومان با دانش و تفکر فلسفی‌اش کمک بسیار خوبی است. مرا به نوشتن تشویق می‌کند، با اشتیاق می‌خواند، و سخت‌گیرانه نظر می‌دهد. سخت‌گیری‌اش مثل گالیله نیست که هدفش خودنمایی و اظهار فضل باشد. سخت‌گیری او از نوع دقت نظر و موشکافی به نفع بهترشدن کار است.

مادر هومان می‌گوید همین‌جا بمان. دختر این خانه شو. اتاقی را که پنجره‌اش رو به جنگل باز می‌شود، همان اتاقی که الان هم به من اختصاص‌داده‌شده، می‌دهد به خودم تا از مادر طبیعت برای نوشتن الهام بگیرم. می‌گوید همیشه آرزوی دختر داشته و حالا خوشحال است که یکی دارد. تعریف می‌کند که سر پسر آخرش اشکان، از قبل از بارداری رژیم غذایی دخترزایی گرفته و در طول بارداری هر روز به درخت‌ها روبان گره می‌زده، بلکه مادر طبیعت به او یک دختر هدیه دهد. می‌گوید حتی یک‌بار هم سونوگرافی تعیین جنسیت نرفته مبادا به تریش قبای مادر طبیعت بر بخورد و دخترش را از او بگیرد. سر آخر از توی شکمش یک پسر مثل دو تای قبلی بیرون می‌کشند و می‌گذارند توی بغلش. تا چند روز خوش نداشته به بچه نگاه کند.

اگر او می‌خواست مرا به باور به مادر طبیعت ترغیب کند، اصلاً مثال خوبی نزد. این‌طور که او تعریف می‌کرد، به نظرم می‌آید مادر طبیعت الهه لجوج و بخیلی است که با او سر لج داشته، هرچند خودش هنوز به آن معتقد است. آنچه پیداست این است که نه‌تنها بچه سومش دختر نشد، بلکه اشکان از دو برادر دیگر چهارشانه‌تر و عضلانی‌تر است؛ هیبتی مردانه که گرچه اصلاً خشن نیست، هیچ جوره هم نمی‌توان نشانی از ظرافت دخترانه در آن یافت. به جز قلبی بسیار مهربان و دلی نازک که آن هم پشت غرور مردانه‌اش پنهان شده.

من جنگل را دوست دارم. خانواده هومان را بیشتر. اما خانه خودمان جایی است که به آن تعلق خاطر دارم. با اینکه وقتی از سفرم در واقع، آوارگی‌ام در دنیا برگشتم دادم همه‌جا را رنگ کردند و خیلی از وسایل ازکارافتاده و پوسیده را به‌ناچار عوض کردم، هنوز هم خانه بوی مامان و بابا و سامیار را می‌دهد. سامیار، عروسک من در کودکی که مادرانه مراقبتش می‌کردم. همیشه او را به بوی نوزادی‌اش می‌شناختم، حتی وقتی نوجوان شد و غدد عرقی‌اش فعالانه به کار افتادند و بوی بزرگسالی به خود گرفت، باز هم برای من بوی نوزاد می‌داد، بویی که هنوز هم از سامیار در خانه به مشام می‌رسد.

وقتی از شمال بر می‌گردیم، در جاده چشم از جنگل بر نمی‌دارم. تا جایی که شتاب ماشین اجازه می‌دهد سعی می‌کنم به عمق آن چشم بدوزم. از خودم می‌پرسم: مرموز است یا سحرآمیز؟ ترسناک است یا پر هیبت؟ دلهره‌آور است یا شکوهمند؟ به روزهایی که در دل جنگل کمپ می‌زدیم فکر می‌کنم. آنجا باوجود غوغای بی‌امان پرندگان و حشرات، و خروش بی‌خاموش رودخانه، جنسی از سکوت همه‌جا را فراگرفته بود. غوغایی که سرسام‌آور نبود. آرامشی در تکاپوی اصوات. به قول سیمین جون، مادر هومان، انگار در آغوش مادر طبیعتی، با همه فرزندان پر جنب‌وجوشی که زندگی را معنا می‌کنند. در دل جنگل هم شاعر می‌شوی، هم فیلسوف، و هم به‌کلی فارغ از دنیا. زندگی و زوال را می‌توانی هم‌زمان ببینی: در پرنده‌ای که پای درختی جان داده و با فساد جسمش، کود می‌شود برای رویش گیاهان دیگر؛ یا در تنه درخت قطع شده‌ای که پاجوش‌هایی نورسته، نوید حیاتی مجدد را به آن می‌دهند. من هم حس می‌کنم جانی تازه یافته‌ام. حواسم حواس پنج‌گانه‌ام تقویت و ذهنم روشن‌تر شده. شور و اشتیاقی ناب در درونم احساس می‌کنم، چیزی که مدت‌ها بود آن را فراموش کرده بودم. وقتی برگردم به خانه، آرامشم را با گل‌ها و گیاهان و درختان باغچه که در بهار دوباره شکوفان شده‌اند شریک می‌شوم. برایشان از جنگل می‌گویم. از خویشاوندان دورشان در جای دیگری از زمین.

وقتش است که بساط بهارانه‌ام را پهن کنم روی تراس.

 

* * *

 

امسال گل‌های بوته گل سرخ رایحه‌ای قوی داشتند. روح‌نواز و فرح‌بخش. بالاخره بعد از سه سال عطر خود را بازیافته‌اند. نمی‌دانم بی عطری‌شان وقتی از آوارگی برگشتم، از این بود که دو سال بدون رسیدگی مانده و دچار کمبود شده بودند؛ یا دلخور بودند که ناگهان بعد از آن همه رسیدگی‌ای که بابا بهشان می‌کرد ناگهان به حال خود رها شده بودند؛ و یا شاید هم فقط عزادار بابا بودند، او که آنها را مثل ملکه‌هایی ستایش می‌کرد، بامحبت تیمارشان می‌کرد، و آب و کودشان را با زمزمه‌هایی عاشقانه به کام ریشه‌هایشان می‌ریخت.

اما آنچه معلوم است، دوباره شور زندگی این خانه را در آغوش گرفته. خانه دیگر سرد و ساکت و خاکستری نیست. هومان آمده است و با من زندگی می‌کند. همان دلبستگی و عشقی را به او دارم که به مامان و بابا و سامیار داشتم (دارم). حس می‌کنم او از اول هم متعلق به خانواده ما بوده و اکنون جای درستی است، جزئی از خانواده. به نظرم او هم همین حس را دارد. به‌اندازه من به خانه و باغچه اهمیت می‌دهد. به پیشنهاد او، برای‌آنکه از شر معاملات املاکی‌هایی که دست از سرم بر نمی‌داشتند و مصرانه تلاش می‌کردند مرا به تخریب خانه ترغیب کنند تا به جایش یکی از همان آپارتمان‌هایی را بسازند که از هر سو بر خانه سایه انداخته‌اند، یک برگه نسبتاً بزرگ وکیوم شده روی در چسبانده‌ایم که رویش نوشته‌ایم: «این خانه (به‌هیچ‌وجه) فروشی نیست! تماس نگیرید»

هرچه تلاش کردم نتوانستم آن خاطره را به یاد بیاورم و گمان نکنم دیگر راهی به یادآوری‌اش داشته باشم. آن‌هم حالا که همه محرک‌هایش محو شده‌اند: گل‌های سرخ دیگر بی‌بو نیستند که بتوانم از عمق هزارتوی گلبرگ‌هایشان آن رایحه جادویی پنهان را کشف کنم تا آن خاطره لحظه‌ای آشکار و بلافاصله ناپیدا شود. انارها نیز دیگر چنین نیستند. هرچند انار به‌خودی‌خود بوی قوی و مشخصی ندارد، انارهای درخت مثل گذشته بوی شیرینی گسی پیدا کرده‌اند. دستان هومان نیز دیگر آن بوی گمشده را ندارد، الان دست‌هایش بوی آشنایی دارند، بویی منحصر به او. شاید بوی جنگل یا بوی برگ‌های خشک باران‌خورده پاییزی.

هومان می‌گوید شاید هم از اول هیچ خاطره‌ای، به‌صورت تجربه‌ای مشخص که در روز یا موقعیت خاصی اتفاق افتاده باشد، در کار نبوده. شاید آن رایحه تنها یادآور خاطره‌ای است از عشق و شادی که زمانی خانه و خانواده‌مان را احاطه کرده بود و با ازدست‌دادن خانواده‌ام و دورشدنم از خانه، جایی در پستوی ذهنم محو شده بود. به نظرم حق با او است. من فراموش کرده بودم که عشق و شادی چیست. این‌قدر سعی کرده بودم برای اینکه خودم را خوب و قوی نشان دهم، مصیبتم را نادیده بگیرم که حتی خودم را از اندیشیدن به روزهای خوش گذشته با خانواده‌ام محروم می‌کردم، مبادا دلتنگ شوم، بشکنم، دچار افسردگی شوم، و به حمایت نیاز پیدا کنم و بعد، فرار کردم، از خانه و شهری که جای‌جای آن نشان و خاطره‌ای از خانواده‌ام داشت. رفتم تا فراموشی اجباری را برای خودم امکان‌پذیرتر کنم.

به نظرم حالا که عشق و شادی به زندگی‌ام بازگشته، و می‌توانم تمام خاطراتم را مرور کنم و دلتنگی‌ها و ترس‌هایم را بدون هراس از قضاوت‌شدن با کسی شریک شوم، وقتش است که در زندگی‌ام خاطره‌های جدیدی بسازم. شاید دوباره خانواده‌ام را بازآفرینی کنم؛ خودم، با هومان و پسرکی که توافق داریم روزی به فرزندخواندگی بپذیریم.

 

* * *

 

گالیله را یک‌بار دیگر دیدم. با هومان به جلسه عمومی انجمن فلسفه رفته بودیم. او رفته بود روی منبر و برای عده‌ای که معلوم بود خون خونشان را می‌خورد اظهار فضل می‌کرد. وقتی ما وارد شدیم، درحالی‌که دستم دور بازوی هومان بود، اول یکه خورد، ولی بعد فوراً دست‌هایش را از هم باز کرد و بلند گفت: «به‌به، ساغر عزیز.» و به حاضران که نگاهشان به‌طرف ما برگشته بود توضیح داد: «اِکس عزیزم!»

هرچند جا خوردم، فقط پوزخندی زدم. حاضران نیز که بیشترشان دوستان چندین ساله هومان بودند تنها پوزخند زدند، اما هومان هیچ عکس‌العملی نشان داد.

بعد از جلسه، او ما را به قهوه دعوت کرد. نتوانستیم دعوتش را رد کنیم. یعنی اصلاً فرصت نداد که قبول یا رد کنیم. دعوتش را اعلام کرد و بعد با گوشی‌اش شماره‌ای گرفت و در یکی از به قول خودش لاکچری‌ترین کافی‌شاپ‌های آن حوالی که باریستاهای متخصص با مدارک بین‌المللی داشت میز رزرو کرد. قبلاً با خودش به شعبه دیگری از آن کافی‌شاپ رفته بودم. طعم و کیفیت قهوه‌هایش مثل اغلب جاها بود، فقط طرز سِرو کردنشان با آداب و تزییناتی غیرضروری همراه بود و البته خوب بلد بودند جلوی او دولا راست شوند و به لقب گالیله‌اش یک دانشمند ببندند و دولاپهنا با او حساب کنند، و تا جایی که یادم می‌آید، قهوه خوردن در آنجا نیاز به رزرو قبلی نداشت.

در کافی‌شاپ، در مورد رابطه من و خودش، جاهایی که رفته بودیم، سفرهایمان، و خیلی چیزهایی که یا من یادم نبود یا او از خودش در می‌آورد، با غلو زیادی برای هومان تعریف می‌کرد. از جمله اینکه بعد از فوت خانواده خدابیامرزم! سعی کرده بود هوای مرا داشته باشد و با راهنمایی‌هایش راه درست برخورد با آن مصیبت را نشانم داده، و رابطه ما به‌نوعی برای من تراپی بود. در نهایت، حرف‌هایش را به اینجا رساند که به‌خاطر مشغله‌هایش نتوانسته بود دیگر یار خوبی برای من باشد و من کم‌کم از او فاصله گرفته بودم. از این بابت از من عذرخواهی کرد. از هومان هم درخواست کرد یار خوبی برای من باشد و در این مورد راهنمایی‌هایی هم به او کرد. این گالیله از گالیله‌ای که زمانی می‌شناختم اوضاعش خیلی وخیم‌تر شده بود.

وقتی هومان عذرخواهی کرد تا برود دستشویی معلوم بود که فقط می‌خواهد لحظه‌ای از او دور شود گالیله شروع کرد به نصیحت‌کردن من. او با تحلیل روان‌شناسانه زبان بدن فهمیده بود که هومان آدم صادق و قابل ‌اعتمادی نیست. از قبل هم که او را از انجمن فلسفه می‌شناخت از او خوشش نیامده بود. به نظرش از آنهایی بود که خودش را می‌گرفت. می‌گفت از همه می‌خواهد او را دکتر یا استاد خطاب نکنند درحالی‌که می‌میرد که دکتر و استاد صدایش کنند و باز هم بیشتر اوقات با این الفاظ صدایش می‌کردند. گرچه به نظرِ گالیله او آن‌قدرها هم سواد نداشت که در بحث‌های چالشی اظهارنظر کند. همان حفظیاتش را که سر کلاس دانشگاه به خورد دانشجویان می‌داد در انجمن هم بلغور می‌کرد.

به نظر او ما از لحاظ ظاهری هم به هم نمی‌آمدیم؛ او قدبلند و چهارشانه و کمی هم چاق بود، و من قدکوتاه و ریزنقش؛ درحالی‌که هومان اصلاً چاق نیست، کمی عضلانی است، و من هم اصلاً قدکوتاه نیستم، نسبت به هومان قطعاً، اما نسبت به دختران هم سن خودم قد قابل‌قبولی دارم. همچنین، توصیه کرد که در رابطه‌ام با هومان که احتمالاً دیری نمی‌پایید محتاط باشم و هر وقت به کمک او نیازی داشتم حتماً خبرش کنم. شماره تماسش را که داشتم؟ گفتم دارم. نداشتم.

وقتی بالاخره از او جدا شدیم، از هومان عذرخواهی کردم که مجبور شده او را تحمل کند. او در جواب برای اولین‌بار در رابطه‌مان حرف رکیکی به زبان آورد و فقط گفت: «مردک عوضی!»

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳/۱۱/۰۸
آیدا الهی

نظرات (۱)

توی قسمت‌های قبل افعال جوری بود که حس میکردم مربوط به گذشته خیلی دور باشند. اما اینجا که خوندم او فرزند یک خانواده پنج نفره "است". با همین است خوشحال شدم که خدا رو شکر هومان هنوز وجود داره. حتما چند بار دیگه میخونمش. یکی از قشنگترین قصه هایی که خوندم. ممنونم.

کاش ساغر و هومان قدر همدیگه رو بدونند. و این بکر ترین و غیر قابل تعریف( ونه توصیف) ترین خوشحالی دنیا رو ازش مراقبت کنند.  مثل همون درخت ها و گلها و باغچه غیر قابل معاوضه به هیچ رقمی.

تجربه مشابهی از جلسات ادبی و فلسفی دارم. انگار  توافقی نانوشته دابود که کی از همه حال بهم زن تره. من فرار کردم. بعدش وقتی دوبار چیزهایی که سابقا به قصد اظهار فضل میخوندم رو از نو خوندم اصلا یه چیز دیگه بود.

ممنونم بخاطر قصه خیلی خیلی زیبا. 

پاسخ:
خیلی ممنونم از همراهیتون.

خوشحالم که داستان رو دوست داشتید :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی