داستان طنز «خیرین آن شهر!»: قسمت اول
«آقایون، آقایون، ساکت. آرامش خودتون رو حفظ کنید. آقـــایون...»
هرچه سعی میکرد بلندتر حرف بزند، صدایش در آن همهمه، همچون قایقی که در گرداب فرومیرود محو میشد. زیر لب غرشی کرد و از درماندگی، دستههای مبل را فشرد. آنگاه از جایش برخاست. این بار برای آنکه بیشتر جلبتوجه کند، دستهایش را در هوا تکان داد و تکرار کرد:
«آقایون ساکت. آخه چرا اینقدر بحث میکنید؟ نمیشه که هر دفعه دور هم جمع میشیم، اینطور بحث و جدل راه...»
ظاهراً باز هم تلاشش بیفایده بود. کسی به حرفهایش گوش نمیداد. حاضرین دوبهدو در چشمان هم نظر دوخته بودند و هریک بیتوجه به دیگری حرف خودش را فریاد میزد. در این میان، حتی یک نفر هم با او چشم تو چشم نمیشد و هیچکس به فریادهایش توجهی نداشت. احساس میکرد با هیکل ریزنقش و قامت کوتاهش، در آن جمع نخودی بهحساب میآید. چهرهاش از خشم برافروخته شد. پایش را به زمین کوبید، دستهایش را در هوا بلند کرد و بانگ زد:
«ای بابا، گوش کنید. آقای صفوی لطفاً. ساکت، ســــــــــاکت!»
به ناگاه جمع میخکوب شد. همه نگاهها برگشت سمت او و همگی با تعجب به او خیره ماندند. فریاد آخرش چنان طنین کوبندهای داشت که حس کرد از تیزی صدایش در حنجرهاش خش افتاده است. لحظهای به سرفه افتاد، اما سعی کرد آن را مهار کند. حالا که همه توجهات به او معطوف شده بود، باید نشان میداد که برخلاف قامت کوتاهش، تدبیرش از همه آن مردان بلندتر است.
با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: «آقایون، آروم. یکییکی. بگذارید به نتیجه برسیم. تا ما بخوایم اختلافاتمون رو حل کنیم، اون بیچارهها تلف شدن»، آنگاه با لحنی سرزنشآمیز ادامه داد: «عجبا، جای دیگه سیل اومده، دوستیهای ما رو داره آب میبره.»
از این حرف حکمتآموز خودش احساس غرور کرد، بااینحال، حاضرین که میدیدند ظاهراً او جز سرزنش و نصیحت حرف دیگری ندارد، دوباره داشتند همهمه را از سر میگرفتند. بیدرنگ، بار دیگر صدایش را بالا برد و سعی کرد دوباره کنترل جمع را به دست بگیرد:
«آقای حسنزاده، آقای حسنزاده...»
مردی فربه با گونههایی سرخ و گوشتالود، نگاهش را به سمت او برگرداند.
ادامه داد: «جناب حسنزاده، اصلاً شما به نمایندگی از بازاریها، حرف حسابتون چیه؟»
مرد نگاهی به حاضرین انداخت و هیکل سنگینش را بهسختی از روی مبل بلند کرد. درحالیکه دستش را به ریشهای کمپشت و زبرش که گُله به گُله روی گونهها و چانهاش روییده بودند میکشید، تسبیحش را در مشتش جمع کرد و پس از مکث کوتاهی گفت:
«احسنت جناب رحمتی، خوشم اومد از اینهمه درایت شما.»
آنگاه دوباره مکثی کرد. نگاهی به بازاریان حاضر در جمع انداخت و با اشاره سر از آنها رخصت خواست. سپس، صدایش را کمیبالاتر برد و ادامه داد: «جناب رحمتی، حرف ما این هست که در این شرایط بحرانی و میان اونهمه خرابی و گل و شلی که سیل به جا گذاشته، پول به درد کسی نمیخوره. با اسکناس که شکم آدم سیر نمیشه، میشه؟»
دوباره نگاهی به جمعیت انداخت تا تأییدشان را بگیرد. اما ظاهراً همه با او موافق نبودند. پیش از آنکه مخالفان، بحث را – که همانطور آن وسط معطلمانده بود – به دست بگیرند، سعی کرد حرفش را دقیقتر بیان کند: «در موقعیت کنونی، مردم سیلزده به غذا و لباس و وسایل گرمکننده، مثل پتو و کپسول گاز و اینجور چیزها نیاز دارن.»
یک پزشک جوان از میان جبهه متفقان افزود: «و دارو.»
سرش را به تأیید تکان داد: «بله دارو. حالا بیاییم کلی پول و سرمایه جمع کنیم که چی؟ بدیم دست کی؟ باید...»
در این هنگام، یک نفر از جناح مخالف حرف او را قطع کرد.
«آقای حسنزاده، اشتباه شما بازاریها...»
سپس، لحظهای مکث کرد، نگاهی به جمعیت انداخت و افزود: «البته باید ببخشید که جمع میبندم، ولی آقای حسنزاده به نمایندگی از بازاریان محترم حرف میزدن. شرمندهام، ولی باید بگم که شما بازاریها فقط دارین تا نوک بینیتون رو میبینین!»
آنگاه، پوزخند تلخی زد و با لحنی تحقیرآمیز ادامه داد: «پزشکان عزیز هم که ظاهراً موافق شما هستن. هرچند، از قشر تحصیلکرده بیشتر از اینها انتظار میرفت. بههرحال، من با اجازه و به نمایندگی از بانکیها نظرم این هست که غذا و دارو و پتو و پوشک بچه! و این قبیل چیزها رو دولت و مردم عادی تأمین میکنن. ما باید قدم اصولی برداریم. باید بهجای ماهی، قلاب و تور ماهیگیری براشون فراهم کنیم. کل زندگیشون رو آب برده، حالا ما هم بیایم کلی پول خرج کنیم و کالاهای مصرفی بخریم؟ که ظرف دو روز بخورن و تموم. مردم عادی رو که میشناسید، تا موضوع داغه، اون ها هم مثل اسپند روی آتیش به جلزوولز و تکاپو میافتن. هیستریک یک کارهایی میکنن و اسمش رو میگذارن کمک. هر کس دو قوطی کنسرو دستش میگیره و دلش خوشه که کاری انجام داده. البته منظورم این نیست که اینجور کمکها خوب نیست، اما همین که چند هفته از حادثه میگذره، هیاهوها کمکم میخوابه و موضوعات جدیدتری در صدر اخبار قرار میگیره. اونوقته که ححادثهدیدهها میمونن و قوطیهای خالی کنسرو. این که از عوام. اما دولت هم همینه. تا حادثه داغه و توجه همه بهش جلبه، برای موقعیت و وجهه بینالمللیشون به تکاپو میافتن. از تمام دنیا کمکهای نقدی و غیرنقدی دریافت میکنن که نصفش صرف تبلیغات برای خودشون میشه. ولی همین که خبرای داغتر و جدیدتری چشم ملل رو بهسوی خودش میکشونه، از صرافت میافتن. حادثهدیدههای بختبرگشته هم دیگه صداشون به جایی نمیرسه. حالا دقیقاً در چنین موقعیتی هست که ما باید وارد عمل بشیم.»
به ناگاه، آقای سماک – که بازار ماهی شهر، نسلاندرنسل در قبضه خاندانشان بود – مثل یک ماهی که از آب بیرونافتاده باشد، با رنگی پریده از جا برخاست و درحالیکه لبهای باریکِ ماهی گونهاش را تندوتند تکان میداد، با بیقراری گفت:
«نه جانم، نه جناب صولتی، اتفاقاً اشتباه از طرف شماست که موقعیت خودتون رو نمیشناسید. فکر میکنید با سرمایه محدود این جمع میشه چندین هزارجریب روستا رو بازسازی کرد؟ این کارها وظیفه دولت و در توان دولته. حالا میگید دولت نمیکنه؟ خب ما هم نمیتونیم. آقا کمی واقعبین باشین. با سرمایهای که ما میگذاریم، یک وجب روستا رو هم نمیشه آباد کرد. نتیجه آیندهنگری شما فقط پول هدر دادنه. این جمع بیست سینفره میخوان چه آیندهای رو برای جمعیت چندصدهزارنفری اون روستاها بسازن؟ این گولزدن خودمونه. ولی با تهیه کالا و دارو بهخوبی میتونیم نیاز امروزشون رو رفع کنیم.»
یکی دیگر از پزشکانِ جمع به تأیید حرف او در ادامه گفت: «حق با ایشونه جناب صولتی. باید نیاز امروز رو رفع کرد. باید جلوی شیوع بیماریهای واگیردار رو گرفت. باید آب و غذای پاک به اونها رسوند. باید مجروحها رو درمان کرد. یک سرزمین مرده چه آیندهای میخواد داشته باشه؟ باید امروز رو نجات داد تا فردایی باشه.»
در این هنگام مخالفان و موافقان دوباره شروع کردند به همهمه. حزب پولِ نقد که موقعیت خود را در برابر حزب کالا درخطر میدید، سعی داشت با حرف توی حرف آوردن و ایجاد آشوب، بحث را منحرف کند، بلکه بتواند از آب گلآلود ماهی بگیرد و حرف خود را بر کرسی بنشاند.
آقای رحمانی نیز که از آخرین فریاد خود، گلویش سخت آزرده بود، بیصدا یکجا نشسته بود و درحالیکه گهگاه سرفهای میکرد، جرعهجرعه آب مینوشید و جروبحث را تماشا میکرد. همه با هم حرف میزدند و حالا دیگر حتی میان احزاب موافق هم درگیری بود.
بهتدریج، بحثهای کلامیداشت حالت فیزیکی پیدا میکرد. یکی از شدت خشم خیار نیمخوردهاش را پرتاب کرد به سمت دیوار. دیگری درحالیکه فریاد میکشید، استکان خالی چایاش را یکبند روی میز میکوبید. آن دیگری با حرص، دستمالکاغذی توی بشقابش را ریزریز میکرد. آقای حسنزاده هم هرچند دقیقه یکبار با قهر از روی مبلش بلند میشد، جمع را تهدید به رفتن میکرد، اما دوباره سر جایش مینشست و استغفراللهگویان یک دور دیگر تسبیح میگرداند.
تصاویر داخل قابهای آویزانشده از دیوارها، گویی با حیرت بدین مردان مینگریستند. در یک تابلو، اردکی جوجههایش را زیر پروبال خود پنهان کرده بود تا جوجکانش آن صحنهها را نبینند. پدر آقای صولتی درحالیکه در قاب عکسش احساس تنگی و خفقان میکرد، از خشم عصایش را در مشت میفشرد و با سرزنش به عکس همسرش در قاب روبهرو نگاه میکرد؛ انگار میگفت: «زن، این چه طرز بچه تربیت کردنه؟»، و نگاه دلخور همسرش گویی جواب میداد: «تره به تخمش میره، مهدی به باباش!»
در یکلحظه، آقای صولتی مشت خود را بلند کرد و بهسوی تنها بسازوبفروش جمع خیز برداشت. آقای رحمتی به ناگاه از جای خود جست و با قامت ریزهاش میان آن دو حائل شد. برای لحظهای همه ساکت شدند. در این هنگام، آقای حسنزاده، استغفرالله بلندی سر داد و این بار بلند شد که واقعاً برود. بااینحال، چندقدمیکه برداشت، دوباره انگار پشیمان شده باشد، برگشت و سر جایش نشست.
چنددقیقهای، همه ساکت و ساکن روی مبلها نشستند. آقای صولتی به دیوار کنار پنجره تکیه داد و از گوشه پرده بیرون را تماشا کرد. حتی باران هم که از ابتدای صبح یکسره میبارید، حالا آرامگرفته بود. بااینوجود، همین که به ناگاه، کلمه «پول» از یکی از آن 23 دهان خارج شد، دوباره هر 23 حنجره شروع کردند به فریادکشیدن. حتی آقای رحمانی هم بیتوجه به درد گلویش فریاد میکشید و باز هم با تلاشی بیحاصل سعی داشت بقیه را ساکت کند. دوباره خیارهای نیمخورده و نخورده و پوست پرتقال پرتاب میشد و استکانها و قندانها جرینگ و جرینگ صدا میدادند. صدای استغفرالله آقای حسنزاده هم در پسزمینه، با آوایی یکنواخت به گوش میرسید.
بااینحال، لحظهای بعد، به ناگاه تمام آن مردان خشمگین ساکت شدند. بهیکباره همه نگاهها به طرفی برگشت و سکونی مطلق جای تشنج و تکاپوی جمع را گرفت. آقای رحمانی از لابهلای آن مردان بلندقامت و بعضاً درشتهیکل، گردن کشید و با حیرت به آن معجزه نگاه کرد. نمیتوانست بفهمد که آن صدای ظریف و آن تون زیر زنانه چگونه توانسته بود فقط با گفتن یک جمله کوتاه، بیهیچ تلاشی آن هیاهو را آرام کرده و توجهات را به خود جلب کند.
خانم آقای صولتی دوباره تکرار کرد: «آقایون، بفرمایید شام.»
ادامه دارد...