وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

داستان دنباله‌دار «عطر گل سرخ»: قسمت چهارم

يكشنبه, ۷ بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۲۴ ب.ظ

من دنیا را دیده‌ام، ولی او از مرزهای سرزمین مادری‌اش فراتر نرفته، بااین‌حال از من دنیادیده‌تر است. بیش از من دنیا و آدم‌هایش را می‌شناسد. من جغرافیا را درنوردیده‌ام، او تاریخ را. من انسان‌ها را در جوامعشان دیده‌ام، او انسان‌ها را از رهیافت فلسفه شناخته است. ولی نقطه اشتراکمان این است که هر دو به دنیا و آدم‌هایش علاقه‌مندیم.

بی‌هیچ قرار قبلی، هر روز عصر یکدیگر را در پارک ملاقات می‌کنیم، و بی‌آنکه در انتهای هر دیدار، برای روز بعد وعده کنیم، حوالی ساعت مشخصی همدیگر را از دور می‌بینیم که هر کدام از یک سو به نیمکتی که خودبه­خود وعده‌گاهمان شده نزدیک می‌شویم. او از محل کارش در دانشگاه می‌آید، و من در پایان روز از پای میزتحریرم در خانه بلند می‌شوم و به پارک می‌آیم.

انارهای باقیمانده را به دو قسمت مساوی تقسیم کردم. کوچک‌ها و بزرگ‌ها را هم به‌تساوی قسمت کردم، و همان روز بعد سهم او را که شامل 10 انار درشت، 15 انار متوسط، و باقی همه ریز بود به علاوه نصف آخرین انار باقیمانده که دو نیم کرده بودم به او هدیه دادم. بدون هیچ تعارف اضافی پذیرفت، در واقع اصلاً تعارفی نکرد. دوستانه آنها را قبول کرد و به نشانه تشکر لبخندی زد و سرش را به حالت کرنش تکان داد. او هم در عوض هر روز سر قرار، برایمان نوشیدنی گرم می‌آورد.

وقتی آن نصفه انار را نصف کرد تا با هم بخوریم، داستان درخت انار را بالاخره برایش تعریف کردم. یادبود عمو سعید بود، برادر کوچک‌تر بابا. رفت سربازی که مرد شود، مُرد. یک درگیری در پادگان لب مرز و تیری که مستقیم خورد وسط پیشانی‌اش. عمو سعید این‌قدر عاشق انار بود که می‌خواست وقتی از سربازی برگشت در زمینی در روستای مادری‌شان، انارستان خودش را راه بیندازد. دانشگاه نرفته بود، ولی در هنرستان کشاورزی خوانده بود. با همه علاقه‌اش به کشت و کار، مثل بابا دست سبز نداشت و متکی به تکنیک‌ها و دانش آکادمیکش بود. یادم می‌آید همیشه مرا لپ اناری صدا می‌زد. می‌گفت لپ‌هایت این‌قدر سرخ و پر گوشت است که دلم می‌خواهد مثل انار آب‌لمبویشان کنم. همیشه خدا هم مرا می‌چلاند و جیغ مرا در می‌آورد. بابا آن درخت انار را به یاد او کاشت.

این بار به‌جای گریه، از یادآوری خاطراتم از عمو کلی خندیدم و او هم با لبخندی مشتاق گوش داد.

 

روزهایی که باران می‌بارد، می‌رویم زیر آلاچیق آن طرف پارک، پناهگاه گربه‌های خیابانی. ما را با روی خوش به جمعشان می‌پذیرند و بین پاهایمان گشت می‌زنند. هیچ‌وقت علاقه‌ای به نگهداری از حیوانات یا وقت گذراندن با آنها را نداشته‌ام. ولی از وقتی به این گربه‌ها غذا می‌دهم، تعلق خاطری به آنها پیدا کرده‌ام.

روی نیمکتِ بدون پشتی آلاچیق نشسته‌ایم. دستش را دورم حلقه کرده و پهلوبه‌پهلو به هم تکیه داده‌ایم. گربه‌ها با سبزیجات بخارپزی که برایشان آورده‌ام مشغول‌اند. حرفی نمی‌زنیم و گربه‌ها را تماشا می‌کنیم. هوا سرد است. زیادی سرد. قهوه‌هایمان را نوشیده‌ایم. می‌گویم:

«کاش می‌شد آتیش درست کنیم.»

همراهی می‌کند: «با یک کتری که روی آتیش بذاریم و چایی دم کنیم.»

پروبال می‌دهم: «بوی آتیش، گرمای دلچسبش.»

دنباله‌اش را می‌گیرد: «صدای سوختن چوب و شعله‌کشیدن آتیش.» و انگار که مقابلمان آتشی باشد، دستش را به سمت آتش خیالی‌مان دراز می‌کند.

آه می‌کشم: «با چند تا سیب‌زمینی که کباب کنیم.»

لبخند می‌زند: «گرسنه‌ای؟»

آهسته می‌خندم: «گربه‌ها هم که چیزی باقی‌نگذاشتن.»

بلند می‌زند زیر خنده. من هم همین‌طور.

دستش را از دورم بیرون می‌کشد و درحالی‌که بلند می‌شود، دست مرا هم می‌گیرد و بلندم می‌کند. راه می‌افتیم و گربه‌ها تا لب سایبان آلاچیق دنبالمان می‌آیند، درست تا خطی که بعد از آن باران ریزش می‌کند. قدم در باران می‌گذاریم. بیشتر به برف آبکی می‌ماند. هر دو کلاه داریم. او همان پالتوی خاکستری‌اش را به تن دارد و من هم مثل همیشه یک سوئتشرت که این بار سورمه‌ای تیره است. مرا دوباره در آغوش می‌گیرد و سخت به خود می‌چسباند تا شال‌گردنش را با من شریک شود. شال بافتنی درازی است. از یک شانه او شروع می‌شود، دور گردن هر دوی ما تاب می‌خورد و همچنان ادامه می‌یابد تا به همان شانه‌اش برگردد.

 راه که می‌رویم، از نزدیکیِ زیاد، قدم‌هایمان به هم برخورد می‌کند. یکی دو بار سکندری می‌خوریم تا بتوانیم ریتم درست گام‌هایمان را پیدا کنیم. بعد از آن دیگر به‌سلامت تا آشخانه سوری به مسیر خود ادامه می‌دهیم.

 

* * *

 

در تمام کوچه و در واقع در تمام این ناحیه، فقط همین یک خانه است که ویلایی باقی‌مانده. باقی خانه‌های 500 متری را ویران کرده و به جای‌شان آپارتمان‌های چندطبقه و چند ده‌واحدی ساخته‌اند. بااین‌حال، محیط شلوغی نیست. ساکنین خانه‌ها یا زوج‌هایی سالمند هستند که فرزندانشان هر کدام به یک جای دنیا کوچ کرده‌اند، و یا زوج‌هایی جوان، بدون بچه یا حداکثر با یک بچه. چندتایی هم پدر و مادر مجرد که به‌تنهایی تک‌فرزند خود را بزرگ می‌کنند.

اما خانه ما حتی درِ ورودی‌اش هم همان دری است که بابا در بازسازی خانه، وقتی من چهار‌ساله بودم، کار گذاشته بود. یک سال بعد سامیار به دنیا آمد. بابا می‌گفت آقا بوی تازگی به مشامش خورده. در طول سال‌ها، فقط چند باری نرده‌های ایوان را که در برف‌وباران زنگ زده بودند، رنگ کرده‌اند یا دستی به دیوارها و کابینت‌های آشپزخانه کشیده‌اند.

طول یک دیوار حیاط را سراسر برگ مو پوشانده، از درختی قدیمی که در ضلع میان دیوار توالت بیرونی و دیوار حیاط، ریشه در خاک دارد. بیشتر حیاط را باغچه‌ای بزرگ با حوضی کم‌عمق در وسط فراگرفته است، و فقط راه باریکی در دو طرف باقی‌مانده که یکی به پله‌های ایوان می‌رسد و آن یکی از سمت مقابل به توالت راه دارد. اما در را که باز کنی، تا باغچه به‌اندازه پارک‌کردن یک ماشین جا هست. هرچند ما همیشه فقط دوچرخه‌هایمان را آنجا پارک کرده‌ایم. بابا ماشینش را بیرون پارک می‌کرد تا جِلوه باغ بهشتش به هم نخورد.

درخت انار، درست کنار حوض است. در چهار ضلع دیگر باغچه چهار درخت سیب، آلبالو، آلو سیاه و انجیر ریشه دارند. بوته گل سرخ، آن‌سوی حوض، مقابل درخت انار و نزدیک‌تر به دیواری است که شاخه‌های مو روی آن خزیده. باقی فضای باغچه، بسته به فصل، سبزی‌کاری و گل‌کاری متنوعی دارد. ولی حالا که پاییز است، خاک را علف‌های خشک و برگ‌های خشکیده درخت‌ها پوشانده است.

ایوان جلویی وسیع است و تا نیمه‌اش سایبان دارد. در قسمت مسقف، تخت فلزی فرش شده‌ای هست که در بهار، تمام طول شبانه‌روز، و تابستان‌ها شب‌ها را روی آن می‌گذرانم. الان تخت خالی‌ست، ولی برای بهار و تابستان امکانات یک زندگی جمع‌وجور را روی تخت و ایوان تدارک می‌بینم؛ حتی گاز پیک‌نیکی و سماور برای وعده‌های غذایی کوچک.

ولی در پاییز و زمستان، پاتوق محبوب من اینجاست، هال وسیعی مشرف به ایوان. در امتداد دیوارِ روبه‌روی پنجره سراسری حیاط، کرسی بزرگی قرار دارد، با لحاف‌کرسی چهل‌تکه و کوسن‌ها و پشتی‌های نقره‌کوب. رنگ زمینه پارچۀ لحاف و پشتی‌ها طیفی از رنگ‌های فیروزه‌ای و خاکستری و نقره‌ای است، با نقش‌ونگار سنتی.

دست می‌کشد روی لحاف‌کرسی. می‌پرسد: «اینجا همه چیز قدیمیه، ولی به نظر این...»

لبخند می‌زنم: «نه، این رو وقتی برگشتم خودم دادم دوختن.»

لبخندی تحسین‌آمیز می‌زند، معلوم است سلیقه‌ام را می‌پسندد. ادامه می‌دهم: «همه چیز رو بید زده بود. چهارچوب درها از رطوبت پوسیده بودن. حاشیه دیوارها کپک زده بود. فلز پنجره‌ها زنگ زده بودن. باید می‌دیدی، مخروبه‌ای شده بود.»

بی‌صدا گوش می‌دهد. آهی می‌کشم و چشم می‌دوزم به حیاط: «اواخر بهار بود که برگشتم. باغچه مثل یک جنگل وحشی، پر از علف بود. درخت‌ها زنده‌بودن، ولی افسرده. بوته گل سرخ، برخلاف همیشه که هر گلش به‌اندازه یک نعلبکی بود و عطرش تا وسط کوچه می‌پیچید، گل هاش ریز شده بودن و بویی نداشتن. الان دوباره گل‌ها درشت شدن، ولی همچنان عطر ندارن، به جز...»

مکث می‌کنم. نگاهش پرسشگر است، اما نمی‌خواهد کنجکاوی کند. از زیر کرسی بلند می‌شوم و می‌روم به سمت بخاری هال. شعله‌اش را زیاد می‌کنم تا سرمای فضا را بشکند. کرسی مثل آغوش گرم و امن مادر است، ولی دور از آن، خشم سرما در کمین نشسته. کتری را از روی بخاری برمی‌دارم و برمی‌گردم زیر کرسی. آن را از دستم می‌گیرد و لیوان‌هایمان را پر می‌کند. لیوان من را جلویم می‌گذارد. دست‌هایم را دور دیواره لیوان می‌فشارم و از داغی گزنده‌اش خوشم می‌آید.

می‌گویم: «گل‌ها دیگه عطر ندارن، ولی وقتی عمیق و طولانی بو می‌کشم، از عمق گلبرگ‌ها یک بوی مبهم خاطره‌انگیز بیرون میاد. اونوقت انگار یک چراغی برای یک‌صدم ثانیه توی ذهنم روشن میشه و بلافاصله خاموش میشه. همه چیز محوه، ولی وجود داره.»

متفکرانه می‌گوید: «مثل نوشته‌های باستانی محو روی یک کاغذ پوسیده.»

از تشبیه دقیقش خوشم می‌آید: «دقیقاً.»

به چایی لب می‌زنم. داغ است. ولی او شروع می‌کند به نوشیدن. ادامه می‌دهم: «نه فقط این گل‌ها، همه چیز این خونه این بوی مبهم رو داره. حتی...»

مردد می‌مانم. فنجان چایی‌اش را پایین می‌گذارد و با انتظار نگاهم می‌کند. خودم را با نوشیدن چای، با اینکه هنوز برایم داغ است، سرگرم می‌کنم. نمی‌تواند این بار جلوی کنجکاوی‌اش را بگیرد. می‌پرسد: «حتی؟»

حس می‌کنم می‌داند چه می‌خواهم بگویم. سر صبر چایی‌ام را می‌نوشم. او هم منتظر می‌ماند. بعد کمی روی زمین می‌خزم و به او که در ضلع چپ کرسی نشسته نزدیک‌تر می‌شوم. دستش را می‌گیرم و کف دستش را به بینی‌ام نزدیک می‌کنم. چشمانم را می‌بندم و عمیق و طولانی دم می‌کشم. چراغی در ذهنم روشن می‌شود و بی‌درنگ به خاموشی می‌گراید. چشمانم را باز می‌کنم و همان‌طور که دستش را در دست دارم، به چشمانش خیره می‌شوم. خودش می‌داند. لازم نیست بگویم که حتی او هم آن بوی مبهم را دارد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳/۱۱/۰۷
آیدا الهی

نظرات (۲)

دو سه بار از اول خوندم و تا نیمه اومدم و ادامه ندادم. تا این دفعه که تا آخر خوندم. 

فضای ترسناکی داره. اون روز بارونی توی پارک من رو یاد اولین و قشنگترین و غمناکترین و تنها قرار عاشقانه زندگیم انداخت. داستانت داره این حس رو بهم میده که قراره اتفاق خیلی بدی بیفته. نمیدونم شاید چون ادامه خاطره من خیلی دردناکه. میترسیدم تا آخرش بخونم اما به هر حال فعلا باید صبر کنم. 

پاسخ:
خیلی متاسفم که تجربه ناخوشایندی داشتین.

ولی این داستان پایانش خوشه :)


قسمت آخر رو هم گذاشتم.

ای وای چرا تموم شد. من فکر کردم قراره بالای 200 قسمت باشه. حیف 

پاسخ:
داستان هام کوتاه هستن :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی