داستان دنبالهدار «عطر گل سرخ»: قسمت سوم
انارها رسیدهاند. هیچ اناری مزه انارهای تکدرخت حیاطمان را نمیدهد؛ ریزند ولی آبدار و شیرین. از بزرگترینشان که اندازه یک پرتقال متوسط است تا ریزترینها که قد یک گردو هستند، همگی از پر آبی و شیرینی سینهشان چاک خورده است. با اینکه درخت مدتها به امان خدا رها شده بود، شاید حداقل دو پاییز، اما همچنان بر سر وظیفه باروری خود استوار مانده است. امسال 203 انار به من هدیه داد. عصرها یک کاسه پر میکنم و جلوی بخاری چهارزانو میزنم. انارها را یکییکی از شکافشان باز میکنم و با دندانهایم دانهها را می کَنَم. دانهها را که میجوم، دهانم از شیرینیِ ترد و خنکی سِر میشود. آبِ انارها میپاشد روی بدنه بخاری و جِزجِز صدا میدهد. اول بوی کاراملی شدنشان در هوا میپیچد، و بعد رنگ قهوهای سوختهای میگیرند و سفتوسخت به فلز بخاری میچسبند. اهمیتی نمیدهم. بعداً بخاری را تمیز میکنم.
دستها و دور دهانم نیز به رنگ قرمز مایل به زرشکی در میآیند و چسبناک میشوند. همچنین، صورتم و سینه لباسی که به تن دارم، از جهش آب دانهها خالخال میشوند و مثل این میماند که آبلهمرغان زده باشم.
دلم میخواهد انارها را ببرم توی پارک، روی چمنهای نمدار، زیر نور کمحال چراغی بنشینم و انارها را با دندانهایم دان کنم. هرچند میدانم عصرهای پاییزی کسی به پارک نمیآید، دلواپس تکوتوک رهگذرانی هستم که شاید مسیرشان از داخل پارک بگذرد. آنگاه دختری را میبینند با موهای پریشان، و با کلاهی منگولهدار که توی چمنهای خیس در تاریکی چهارزانو زده، آستینهای سوئتشرتش را تا نیمه بالا داده، انار به دندان با لبها و انگشتانی قرمز، و صورتی داندان شده به آنها نگاه میکند!
اما نمیدانم چه باعث شد که ریسک خلوضع جلوهکردن را پذیرفتم و اکنون با ظرفی پر از انار توی چمنهای پارک نزدیک خانه نشستهام. ولی لب به انارها نمیزنم. نه از ترس آنکه رهگذری عبور کند. و نه به این خاطر که از سرما دندانهایم به هم قفل شدهاند. یک انار را در دست گرفتهام و بو میکشم. بوی خاصی نمیدهد. مثل بوته گل سرخ حیاط که نسبت به جثهاش، در بهار بیشمار گل میدهد. گلهایی پر برگ، به رنگ قرمز آتشین، درشت و بادوام، اما بدون رایحه. بااینحال دوست دارم آنها را بو بکشم. عطر ندارند ولی در عمق هزارتوی گلبرگها، رایحه مبهمی پنهان است که اگر نفسی عمیق و طولانی بکشم، خاطره گنگی را در ذهنم زنده میکنند. اما نه آنقدر روشن که قادر باشم آن را به یاد بیاورم.
چشمانم را میبندم. با نفس عمیقی بوی رقیق انار را از شکاف سینهاش در سوراخهای بینیام بالا میکشم. همزمان چراغ کمسوی خاطرهای در لایههای پنهان ذهنم روشن و بلافاصله خاموش میشود. در همان حال به سرفه میافتم. حجم هوای گزنده و مرطوب انگار به آنی درون ریههایم قندیل میبندد. از شدت سرفه به جلو خم میشوم و انار از دستم قل میخورد روی چمن.
جلوی نگاهم را پردهای از اشک پوشانده. صورتم از فشار، داغ شده و آب بینیام راه افتاده است. حمله سرفه مدتی طول میکشد و بعد از آنکه تقریباً پیشانیام را به خاک میساید، بالاخره فرومینشیند و میتوانم نفس راحتی بکشم. همینکه کمرم را صاف میکنم، درحالیکه آب بینیام را پر صدا بالا میکشم، یک جفت پا را میبینم که مقابلم ایستاده است. کمی که سرم را بالاتر میآورم، پالتوی خاکستریاش را میشناسم. چهرهاش نگران است، میپرسد: «حالتون خوبه؟»
با دستپاچگی خودم را جمعوجور میکنم. موهایم را از توی صورتم کنار میزنم و درحالیکه هنوز تکسرفههایی دارم، لبخند احمقانهای میزنم: «خوبم.»
او هم لبخند میزند. خم میشود و انار را از روی چمنها بر میدارد. اول براندازش میکند، بو میکشد و بعد، میگیردش سمت من.
میگویم: «مال شما.» و با اشارهای به ظرف انارها ادامه میدهم: «من زیاد دارم.»
با لبخندی تعارفم را میپذیرد. نیمچرخی میزند تا برود، ولی لحظهای مکث میکند و برمیگردد سمت من.
«همچنان میخواین توی این سرما بشینین؟»
با تردید نگاهش میکنم. حرکتی به پلکها و ابروهایش میدهد که مفهومش تکرار همان سؤال است. در واقع، قصد داشتم یکساعتی در پارک بمانم و چندتایی از انارها را بخورم. ولی خب، ظاهراً از اول هم تصمیم خوبی نبود. لبخندی میزنم. لحظهای دیگر مکث میکنم، اما بالاخره ظرف انارها را برمیدارم و دست دیگرم را به طرفش دراز میکنم. بیهیچ فکری، دستم را میگیرد و کمکم میکند بلند شوم. سوئیشرتم را صاف میکنم و پشت شلوارم را که کمی نمزده، میتکانم.
میپرسم: «مسیرتون از کدوم سمته؟»
جهتی را نشان میدهد که هم مسیر با من است. در آن جهت به راه میافتم و او هم با من هم قدم میشود. حس میکنم در مورد انارها – که ظاهرشان بازاری نیست – کنجکاو است. موضوع خوبی است برای حرفزدن. بیآنکه پرسیده باشد، شروع میکنم به تعریفکردن. بیهیچ حرفی گوش میدهد و پیش میرویم.
درخت انار را بابا کاشت. مثل همه درختها و بوتههای باغچه. از آن آدمهایی بود که میگویند دست سبز دارند. هر چیزی را که کاشته هنوز هم زنده است. گیاهان باغچه زمستانها همراه با طبیعت به خواب میروند، اما زنده بیدار میشوند. هرچند خودش همراه با مامان و سامیار یک شب زمستانی خوابیدند و دیگر بیدار نشدند. گفتند گاز از بخاری نشت کرده. تابهحال در خوابگاه برایم پیشآمده بود که کرختی و خوابآلودگی مونوکسید کربن مرا بگیرد، ولی در آن اتاقهای شش تخته همیشه یک نفر هست که در را باز کند و بگوید: «اوه، اوه، چقدر هوای اتاق سنگین شده. چطور متوجه نیستی؟»
اما آن شب هیچکس درِ خانه را نزد. روز بعد که هرچه تماس گرفتم خبری از هیچکدامشان نبود، یکی از همسایهها را فرستادم پیشان. گفت همهشان خوابیدهاند، زیادی عمیق، به عمق ابد. اگر من هم کنارشان بودم همراهشان به خواب مرگ میرفتم. چه خوب میشد اگر همه با هم از دنیا کوچ میکردیم.
بغضم میترکد. قرار بود از انارها تعریف کنم، ولی حالا توی کوچه منتهی به پارک ایستادهام و در میان بازوان یک غریبه هقهق میکنم. همین که به خودم میآیم، همه سعیام را میکنم که خودم را جمعوجور کنم. سرم را از سینهاش جدا میکنم و میگویم: «ببخشید. نمی دونم چرا حرف رو به اینجا کشوندم.» و بغضم دوباره میترکد.
بیهیچ حرفی، سرم را دوباره به سینهاش میچسباند و فقط میگوید: «هیششش.»
اجازه میدهد هر قدر دلم میخواهد گریه کنم. انگار میداند بغض فروخوردهای دارم. جرئت پیدا میکنم و یک دل سیر زار میزنم. تمام آن بغضها و هقهقی را که از زمان آن حادثه گلویم را میفشارد بیرون میریزم. تمام دردی را که روی دلم هوار شده است اشک میکنم و از چشمانم بیرون میپاشم. نگرانم که صدای گریهام دیگران را کنجکاو کند. کوچه خلوت است، اما میشنوم که پنجرههای یکی دوخانه باز میشوند. سنگینی نگاهشان را حس میکنم، اما او آنقدر خونسرد است که تماشاگران فکر میکنند یک وصال دیرهنگام یا یک وداع دیرپای عاطفی است و خیلی زود صحنه را ترک میکنند. هیچوقت نتوانسته بودم در مورد آن حادثه با کسی اینقدر راحت حرف بزنم. ماجرا را هزاران بار تعریف کردهام، برای اقوام و آشنایان که حق داشتند بدانند، و برای بسیاری از آدمهای کنجکاو که بیشتر دنبال هیجان ماجرا بودند. اما یکبار هم نشده بود که بیآنکه کسی از من بخواهد یا من خودم را مقید به گفتنش بدانم، موضوع را برای کسی تعریف کنم؛ اینطور به میل خودم، به خواست خودم، برای خودم. از طرفی، جلوی دیگران باید خودم را قوی نشان میدادم، هم برای اینکه به حالم ترحم نکنند، و هم برای اینکه حالا که بی کس شده بودم هیچکسی خیال نکند که باید برایم بزرگتری کند. هرچند اقوام نزدیک از روی علاقه و محبت سعی میکردند هوایم را داشته باشند، ولی نمیخواستم خودم را نیازمند مراقبت نشان دهم تا راه دخالت در زندگیام را باز کنم. برای همین خیلی زود خودم را جمعوجور کردم و سوگواریام را در درونم خفه کردم. آن زمان، سروکله گالیله تازه پیدا شده بود، آنقدر جدید بود که حتی فرصت نشده بود در موردش به مامان حرفی بزنم... گالیله از ابتدا فاز بزرگتری برداشت – با همان دو سال اختلاف سنش – و شروع کرد به بزرگتری کردن و نصیحت و دخالت. همین باعث شد که حتی با او هم احساساتم را در میان نگذارم تا هرچه کمتر سر از کارم در بیاورد. به بودن با او احتیاج داشتم، چون پایه سفر و گشتوگذار بود و محفلها و مهمانیهای زیادی میرفت و من هم برای اینکه حواسم را از واقعیت پرت کنم، و حواس دیگران را از ترحم به حال خودم دور سازم، نیاز داشتم در جمع باشم و سرم را با فعالیتهای متنوعی گرم کنم.
بالاخره گریهام تمام میشود. چند ثانیه دیگر سرم را روی سینهاش نگه میدارم و بعد با لبخندی خجالتی نگاهش میکنم و میگویم: «باز هم ببخشید.»
بیهیچ حرفی، فقط با حرکت پلکهایش به من میفهماند که مشکلی نیست.
نگران نیستم که از رفتار عجیبم دلزده شده باشد، چون رفتارش هیچ تغییری نمیکند.
چند صد متر دیگر با هم مسیر هستیم و بعد، من باید بروم سمت راست و او باید مستقیم به راهش ادامه دهد. با لبخندی خداحافظی میکنیم و او زیر لب میگوید: «به امید دیدار.»
با لبخند و حرکت پلکهایم پاسخش را میدهم.
ادامه دارد...
خیلی ملموس بود 👏🏼🌸🌸