نباید میمرد. ناگهان خم شد، دستش را داخل ساک برد و پیراهنها و حولهاش را بیرون کشید. نگاهی به لباسهای تنش انداخت. نمیتوانست آنها را هم بسوزاند. قواره پارچه را از دور خودش باز کرد. آن را هم همراه لباسها در بغلش گلوله کرد و از ماشین خارج شد. از گرگومیش شب بوران تندی به سویش هجوم آورد. لحظهای صورتش را پس کشید. بعد نگاهی به اطراف انداخت. نمیدانست آتش را کجا درست کند. همهجا برف بود و باد از هر سو بهتندی میوزید. نمیتوانست زیاد معطلش کند. نفسش داشت از سرما بند میآمد. خم شد و لباسها را در پناه ماشین گذاشت. به ناگاه