وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

داستان دنباله‌دار «عطر گل سرخ»: قسمت اول

پنجشنبه, ۴ بهمن ۱۴۰۳، ۰۱:۴۷ ب.ظ

 

هیچ‌وقت بلد نبودم اسرار آسمان را با دانسته‌های علمی و ستاره‌شناسی تفسیر کنم. من چه می‌دانستم دب اکبر و دب اصغر چه الگویی در آسمان دارند، یا عطارد کدام نقطه نورانی در آسمان است و زحل کدام. نام و محل هیچ ستاره‌ای را جز ناهید بلد نبودم؛ فقط می‌دانستم که از همه درشت‌تر است و نزدیک‌تر به ماه، که زودتر از هر جرمی در آسمان به پیشواز ماه می‌آید و آن را تا نیستی کامل بدرقه می‌کند. همه نقاط نورانی آسمان برای من ستاره بودند و تاریکی میانشان، عمق سیاهی نادانسته‌ها. و شهر ما آسمان پر ستاره‌ای نداشت، شاید برای همین بود که نادانی‌ام بر دانسته‌هایم می‌چربید.

ولی او ستاره‌ها را می‌شناخت، سیارات را، می‌توانست ساعت‌ها در مورد آسمان، حتی چیزهایی که به چشم دیده نمی‌شدند صحبت کند. بااین‌حال، یقین دارم که او از من هم نادان‌تر بود. کسی که ادعا می‌کند ستاره دنباله‌دار دیده است، نباید جز شگفتی آن چیزی به‌خاطر سپرده باشد. کسی که شبی تا سپیده به انتظار دیدن شهاب‌سنگ به آسمان چشم دوخته باشد، باید آرزویی پر شور در سر داشته باشد. اما او از به قول خودش رصد اجرام آسمانی اهدافی علمی در سر داشت. من دوست نداشتم او با توضیحات علمی‌اش از چهره رازآلود آسمان برایم رمزگشایی کند و خیال‌بافی‌هایم را به منطق بیالاید. برای همین پس از مدتی، در سفرهای کویر که او به‌قصد رصد می‌رفت، با انواع‌واقسام ابزارهایی که چشمانش را مسلح می‌کردند، انگاری به جنگ آسمان می‌رود، من از گروه فاصله می‌گرفتم و با نگاهی نامسلح خودم را به مهمانی آسمان پر سخاوت کویر دعوت می‌کردم.

در یکی از همین مهمانی‌ها من هم یک‌بار دیدم، یک شهاب‌سنگ از جلوی نگاهم رد شد، آن‌قدر پر شتاب که مهلت نداد آرزویم را به زبان بیاورم. شاید هم نور خیره‌کننده آن یا شگفتی بی‌مثالش یا بهت ظهور غیرمنتظره‌اش، مرا آرزوبه‌دل گذاشت.

 

حالا هم که دارم قدم می‌زنم، در تاریک‌روشن این پارک خلوت، از لابه‌لای شاخه‌های لُخت درختان تنومند و کهن‌سالی که از دو طرف بر مسیر سنگ‌فرش میان چمن‌ها طاق زده‌اند، آسمان را می‌بینم. سیاه است، با ابرهای خاکستری پراکنده، و اطراف ماه را هاله‌ای مه‌آلود فراگرفته. ناهید پیدا نیست، اما اگر دقت کنی می‌توانی سوسوی کم حالش را از پشت ابری تشخیص دهی. هوا نم دارد و برگ‌های خشکِ روی مسیر حسابی خیس خورده‌اند. زیر پا خش‌خش نمی‌کنند؛ ولی در عوض، عطر فوق‌العاده‌ای در هوا پیچیده. بویی خیس و خنک با رایحه طراوت خشکیده! من عقیده دارم که طراوت لزوماً به‌تازگی نیست، همان‌طور که انجیر خشک، کشمش، یا قیسی از میوه‌های تازه خود شیرینی قوی‌تری دارند، برگ‌های خشکیده هم عطر تندتری از طراوت را به مشام می‌آورند، طراوتی اصیل، گَس، تیز و زبر.

نفس عمیقی می‌کشم و می‌گذارم عطر هوا به راه‌های تنفسی‌ام خَش بیندازد، دلچسب است و دلخراش، آهی از سر شوق می‌کشم و تک‌سرفه‌ای از سوز گلو از دهانم خارج می‌شود.

سرم را به‌سوی آسمان بلند می‌کنم و همان‌طور که راه می‌روم، آسمان را تماشا می‌کنم. گاهی از شاخه درختی قطره به جا مانده‌ای از باران اواخر عصر، روی صورتم می‌چکد. خنک است و غلغلک آور. گاهی می‌افتد زیر پلک‌هایم و مثل اشکی سر می‌خورد پایین. چشمانم را می‌بندم و همان‌طور سربه‌هوا به مسیرم ادامه می‌دهم. تاریکی پشت پلک‌هایم را دوست دارم، بهتر می‌توانم روی احساس محیط تمرکز کنم. سرما کمی گونه‌هایم را می‌گزد، ولی دلپذیر است. دست‌هایم را از دو سو باز می‌کنم، شانه‌هایم را قدری بالا می‌آورم و همین‌که می‌خواهم چرخی بزنم، صدایی پلک‌هایم را از هم می‌شکافد.

«مراقب باش!»

یکه می‌خورم. پلک‌هایم از هم شکافته می‌شوند. مردی را می‌بینم بلندقد و چهارشانه، با پالتویی خاکستری‌رنگ و شال‌گردنی راه‌راه که سفت‌وسخت دور گوش‌ها و گردنش پیچیده. در چندقدمی‌ام ایستاده و نگاه هیجان‌زده و دستانش که به حالت آماده‌باش به طرفم دراز شده‌اند، نشانی از هشدار دارند.

مماس با نیمکت متوقف شده‌ام و با بهت نگاهش می‌کنم. وقتی چشمانم را می‌بستم، در خط میانی سنگ‌فرش قدم برمی‌داشتم، اما حالا به‌جانب راست متمایل شده‌ام. اگر این مرد پیدایش نمی‌شد یا هشدار نمی‌داد، برخورد سختی با نیمکت می‌کردم.

تسلطم را بازمی‌یابم و لبخند می‌زنم: «ممنون که به‌موقع هشدار دادین.»

او هم راست می‌ایستد و با نیشخند به کنایه می‌گوید: «همیشه چشم‌بسته راه می رین؟!»

می‌زنم زیر خنده. او هم می‌خندد. جواب می‌دهم: «نه، دفعه اولم بود.»

با شیطنت جواب می‌دهد: «بهتره دفعه آخر هم باشه.»

لبخند می‌زنم. لبخند می‌زند. آنگاه بی‌هیچ حرفی از هم دور می‌شویم.

 

ادامه دارد...

آیدا الهی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳/۱۱/۰۴
آیدا الهی

نظرات (۱)

۰۴ بهمن ۰۳ ، ۱۳:۵۷ ‌‌‌ ‌‌‌تیرزاد

لطفا بین خطوط فاصله بیشتری بذارین خوندن آسون تر می شه. 🙏

پاسخ:
چشم دوست خوبم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی