وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

وبلاگ ادبی | آیدا الهی

در این وبلاگ داستان ها، نثرهای ادبی، شعرها، و نقاشی هایم را به اشتراک می گذارم.

 

 

برای فریادهایی که در گلو بماند

برای دردهایی که دیدهام بدید

برای ثقلِ رنجی که دوشم به ناروا کشید

برای ناخجسته یلدایی که صبح نداشت

برای آرزوهای شهیدی که بی‌کفن بماند

برای نادیده مصائبی که نزدیک میشوند

برای کورگرههایی که دندان نمیبُرد

برای دردهایی که گذشت و رنجهایی که مُستقبل است

برای اینهمه تنها یک ثانیه سکوت

یک ثانیه سکوت میکنم...

یک ثانیه سکوت و دوباره بعد از آن

دندان به دندان فشارم و کوه درد را

تیشه فرهاد میشوم

تیزپَر عقاب یأس را

ناوک آرش و

هیبت عدوی ترس را

چون سد سکندری.

که من نیام آنکس که سر فرود آرد

من همانم که به زیر آرد

فلکی را که فلک بِزَد جوانی را...

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۰۳ ، ۱۰:۰۱
آیدا الهی

نباید می‌مرد. ناگهان خم شد، دستش را داخل ساک برد و پیراهن‌ها و حوله‌اش را بیرون کشید. نگاهی به لباس‌های تنش انداخت. نمی‌توانست آن‌ها را هم بسوزاند. قواره پارچه را از دور خودش باز کرد. آن را هم همراه لباس‌ها در بغلش گلوله کرد و از ماشین خارج شد. از گرگ‌ومیش شب بوران تندی به سویش هجوم آورد. لحظه‌ای صورتش را پس کشید. بعد نگاهی به اطراف انداخت. نمی‌دانست آتش را کجا درست کند. همه‌جا برف بود و باد از هر سو به‌تندی می‌وزید. نمی‌توانست زیاد معطلش کند. نفسش داشت از سرما بند می‌آمد. خم شد و لباس‌ها را در پناه ماشین گذاشت. به ناگاه

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۰۳ ، ۱۲:۱۱
آیدا الهی

غرش فریادی بر هوای منجمد ترک انداخت. درِ ماشین را با اکراه باز کرد. صدای ناله‌ خشک و کش‌دار آن در فضا پیچید. با تردید روی سطح برف یخ‌زده قدم گذاشت. ناخودآگاه دستانش را دور خودش جمع کرد. به اطراف نگاهی چرخاند. حس کرد قرنیه‌هایش دارند منجمد می‌شوند. پلک‌هایش را به هم فشرد و گردنش را تا می‌توانست خم کرد و چانه و بینی‌اش را در میان بازوانش، از سوز سرما پناه داد. قادر نبود سرما را تحمل کند. گامی به عقب برداشت و برگشت داخل ماشین. روی صندلی خودش را محکم بغل کرد و سرش را روی فرمان گذاشت. به فکر فرورفت. نمی‌دانست قادر است دوباره قدم بیرون بگذارد. زیر لب غرید و با بی‌میلی یک‌دستش را از آغوشش بیرون کشید. اهرم کاپوت را بالا زد. چنددقیقه‌ای معطل ماند، ناگزیر پیاده شد. قدم‌هایش به سستی روی برف‌ها لغزیدند و طنین گنگ گام‌هایش سکوت یخ­زده آن برهوت سنگلاخی را لرزاند. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۰۳ ، ۱۱:۱۵
آیدا الهی

 

به‌راستی رسالت یک رمان چیست؟ چه مشخصه‌ای یک رمان را پرفروش می‌کند؟ و آیا پرفروش بودن یک کتاب ضامن ماندگاری آن است؟

هر خواننده بر اساس سلیقه خود و اهدافی که در ذهن دارد کتابی را انتخاب می‌کند. یکی صرفاً دنبال سرگرم شدن است. یکی می‌خواهد داستانی شبیه داستان زندگی خودش را پیداکرده، از طریق همذات‌پنداری و همدردی با شخصیت اصلی داستان، تسکین عاطفی پیدا کند. شاید دیگری به دنبال آموختن و کشف ناشناخته‌ها باشد، و آن دیگری...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۰۳ ، ۱۰:۳۷
آیدا الهی

سالیانیست که در مکتب زندگی تحصیل کمال می‌کنم. کودکی‌ام چون به پایان رسید، روزگار مرا به دست زندگی سپرد تا بیاموزدم راه و رسم پرواز را

زندگی، این سخت‌گیر آموزگار، از روز نخست ترکه تَنَبُه به دست گرفت و روح و جسمم را کوفت. در ازای هر زشت‌کاری یک چوب می‌خوردم و در ازای درستکاری‌ها مرا به چوب فلک می‌بست.

زندگی، بال بلندپروازی‌هایم را شکست، روح سبک‌بال کودکانه‌ام را در قفس خاطرات محبوس ساخت و رؤیاهای تیزپَرم را به تیر تَعِب به هلاکت رساند، تا که از یاد برم هر پروازی را که غریزه به من آموخت.

و آنگاه ‌که از پرواز در آسمان سعادت تنها خاطره سقوط و تمنای اوج در وجودم باقی ماند، مرا در ماز مصائب رها ساخت؛ در دالان‌های پیچاپیچ وحشت...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۰۳ ، ۱۲:۲۳
آیدا الهی

این کتاب به‌نوعی ادامه زندگی‌نامه خانم جانی ایرکسون تادا است که در آن به شرح آشنایی و ازدواج او با همسرش، کِن تادا، و چالش‌های رابطه این زوج، و همچنین مبارزه جانی با سرطان می‌پردازد.

کتاب با مقدمه مبسوطی از من، پیرامون عشق با وجود معلولیت، آغاز می‌شود که خواندن آن خالی‌ازلطف نیست.

 

داستان کلی کتاب:

«داستان عشقی ناگفته» روایت عاشقانه‌ای است متفاوت؛ روایت  عشقی راستین و رابطه‌ای خاص میان زن و مردی که در وهله اول تمام دلایل و حقایق عالم مخالف با عاشق شدن و ازدواج آنها با یکدیگر است... زن و مردی که از میان همه دشواری‌ها راهی می‌یابند تا به سطح جدیدی از عشق نائل شوند، به‌جای آنکه فقط به‌سادگی یکدیگر را تحمل کنند و بدون هیچ احساسی و تنها از روی قیدوشرط با هم بمانند.


تهیه کتاب:

  • تماس با انتشارات: 02166489365 / 09125591602
  • کانال تلگرام یا صفحه اینستاگرام انتشارات مهراندیش با ۲۰% تخفیف (Mehrandishbooks)
  • فایل الکترونیک کتاب از فیدیبو

بسیاری از کتاب­فروشی­ها و فروشگاه­های آنلاین

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۰۳ ، ۱۰:۲۹
آیدا الهی

بااحتیاط از راه‌پله‌های پیچ‌درپیچ پایین می‌رویم. شهاب خودش را محکم به من چسبانده و نگاهش را پشت من پنهان کرده است. گاهی، دزدکی نگاهی به پایین پله‌ها می‌اندازد و دوباره پشتم مخفی می‌شود.

یک دستم با موبایل به دیوار است و با چراغ‌قوه‌اش مسیر را روشن می‌کنم، دست دیگرم به نرده‌ها است. همان‌طور که پله‌های پرشیب را پایین می‌رویم، قدم‌هایم می‌لرزد. غر می‌زنم: «این لامپ‌ها هم که هیچ‌وقت روشن نمیشن.»

راهروها باریک‌اند، با دیوارهای چرک‌مردی که

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۰۳ ، ۱۲:۲۴
آیدا الهی

 

گوشه پرده را کنار می‌زنم. سراسر شیشه را مه‌ گرفته است. انگار همین پنجره کوچک هم بخشی از دیوار است. احساس خفقان می‌کنم. آستینم را به شیشه می‌سایم تا روزنه‌ای به بیرون باز کنم. آسمان قدری پیدا می‌شود. با آن چهره عبوس و ابرهایی تیره به چهره ناخشنودی می‌ماند که با ابروهایی پرپشت و گره‌کرده به دنیا اخم‌کرده است. ناخودآگاه ابروهایم در هم می‌رود. دستم را روی شیشه می‌لغزانم و سطح بیشتری را پاک می‌کنم. کف دستم از سرما تیر می‌کشد. می‌چپانمش زیر بغلم و بازویم را روی آن فشار می‌دهم. کمی قوز می‌کنم تا خیابان را بهتر ببینم. ماشین‌ها آهسته‌تر از همیشه می‌رانند. صدای بوق ماشین‌ها، خشک و تیز، روی دیوار سرما ترک می‌اندازد و در شکاف آن محو می‌شود. مورمورم می‌شود. مثل کشیده‌شدن ناخن روی فلز است. به پیاده‌روها نگاه می‌کنم. مملو از رهگذرانی است پوشیده در لباس‌هایی حجیم که با هیجان در رفت و آمدند. نور چراغ‌های رنگی مغازه‌ها یکی در میان خاموش و روشن می‌شوند، انعکاس رنگارنگی روی برف‌ها و آدم‌ها می‌اندازند، و تیرگی روز را نورانی می‌کنند.

هیچ‌یک از اینها مرا سر شوق نمی‌آورد. با بی‌حوصلگی

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۰۳ ، ۱۲:۴۲
آیدا الهی

 

 

خاک

کوزه‌گر سرپنجه‌های خود را در زمینِ سختِ صحرا فرومی‌برد، دامنی خاک برمی‌گیرد و درحالی‌که آفتاب با قلم آتشین خود صورت بی‌­حفاظ و دستان عریان او را به همان رنگ مشتِ خاکِ رسِ سرخ­فامی که از بیابان به ودیعه گرفته است رنگ‌آمیزی می‌کند، عرق‌ریزان و نفس‌زنان خاک را به کارگاهش می‌رساند...

 

آب

کوزه‌گر عرق بر جبین نشانده، شیره جانش کشیده شده و کامش به خشکی نشسته، سطل بر چاه می‌اندازد و دَلوی آب می‌کشد؛ آبی زلال و خنک. اما نه لبی‌ تر می‌کند و نه دست و روی ملتهبش را به خنکای آن می‌سپارد، چراکه خاکِ تشنه بیابان سالیانی است در تمنای آب می‌سوزد.

کوزه‌گر، لب‌تشنه، خاک را سیراب می‌کند و مادامی‌که خاک از طراوت به گِل می‌نشیند، گونه‌هایش از شوق گُل می‌اندازند.

آنگاه آستین بالا زده، با عضلاتی خسته و فرسوده، مشت‌ومال می‌دهد گِل را، تا برون کند از نهاد آن رخوت سال‌ها سکون.

کوزه‌گر، تشنه و مانده، خاک سیراب و مشت‌ومال دیده را روی چرخ کوزه‌گری‌اش می‌گذارد. چرخ می‌چرخد و می‌گردد تا که هستی دهد به مشتی خاک.

چرخ می‌گردد و گل را می‌چرخاند و کوزه‌گر را به خلسه می‌کشاند. و این هر سه، غرق در عالمی ملکوتی، چونان رقصندگان سماع، بیخود زِ خویشتن، و انگشتان کوزه‌گر رقصان به آواز گردش چرخ شکل می‌دهد به گِل

 

آتش

خاک گل شد و چرخ گردید و کوزه‌­ای خلق شد.

و مصیبت‌ها با آفرینش آغاز می‌شود

کوزه‌گر آتش بر تنور می‌زند و جهنمی به پا می‌سازد تا بستاند ز کوزۀ خام بهای حیاتش را، به رسمی که حکمت آفریننده می‌نامندش. که زندگی لیاقتی می‌طلبد که جز در مکتب رنج حاصل نمی‌شود، و ازاین‌روست که خالق، کوزه را دهانی تنگ می‌آفریند و دلی دریا، تا که دم نزند مشقت سیرِ سلوک را و دردها و رنج‌­ها را مدفون سازد در فراخنای قلبش.

کوزه می‌سوزد و می‌گدازد. رنجْ تحصیل می‌کند و دردِ فلک‌­زدگی را بی برآوردن دمی به جان می‌خرد. او بهشت برینی را وعده گرفته است. بهشتی که در آن با بطنی آکنده از شراب ناب، در میان حوریان دست‌به‌دست می‌گردد.

که از خدمت آب تا خادمی شراب، دنیایی شر فاصله است و چنانچه از آن به‌سلامت گذر کنی، به سرای پادشاهی ملکوت بار خواهی یافت

 

باد

کوزه فارغ می‌شود از تحصیل رنج، رنگ پختگی و اصالت به خود گرفته و در دستان کوزه‌گر، سرافرازانه به­سوی مرحله‌ای دیگر از کمال به‌پیش می‌رود. کوزه‌گر سرخوش و غره از خَلقی نیکو، و کوزه در سر می‌پروراند رؤیای بهشت موعود را و در دل می‌شمارد مراحل پیش روی خود در مسیر کمال، از کوزه آب تا خُم شراب

هر دو مدهوش و غرق در عوالم خود، بی‌خبر از فتنه‌های روزگار کمین­گر.

طوفانی از بیابان برمی‌خیزد، بادی در میان گام‌های سست و مستانه کوزه‌گر می‌پیچد، سکندری می‌خورد، کوزه بر زمین می‌افتد و به آنی به خاک تبدیل می‌شود.

و بیابان بازمی‌ستاند ودیعه‌اش را

 

 

                                         جامی است که عقل آفرین می‌زندش

                                                                  صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش

                                         این کوزه‌گر دهـر چنین جام لطیف

                                                                  می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش    

                                                                                                            (خیام نیشابوری)

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۰۳ ، ۱۲:۳۷
آیدا الهی

 

گرچه، لحظات صرف شام بدون هیچ کشمکش و کدورتی، در کمال صلح و دوستی، و درحالی‌که به‌جای نعره و فریاد صدای قهقهه بلند بود سپری شد، وقتی آقایان دوباره به محل کنفرانسشان برگشتند، آماده بودند که با حرارت بیشتری بحث ‌و جدل را از سر بگیرند.

در آغاز گفت‌وگو، آقای سماک آمار داد که چند هزار قوطی کنسرو تون ماهی می‌تواند اهدا کند، اما آقای صولتی به‌طوری‌که انگار حرف او را نشنیده باشد، با قیافه‌ای حق‌به‌جانب و با اطمینان خاطر، کلام او را قطع کرد و گفت:

«خب، آقایون بفرمایند که هر کس چه مقدار پول می‌ذاره؟»

این حرف همچون کبریتی که در انبار کاه انداخته شود،

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۰۳ ، ۱۲:۴۷
آیدا الهی